علیه «له و علیه ویرایش»
بخش اول
مقدمه
پیش از اینکه کتاب له و علیه ویرایش، نوشتۀ سایه اقتصادینیا، در سال 1398 منتشر شود، من نه با نویسندۀ این بهاصطلاح کتاب کاری داشتم و نه با مطالب و ادعاهای پوچ و گزاف و بیاساس و آبکی این نویسنده که در مجلات و مطبوعات منتشر میشد (به هر حال سرنوشت ما مگس تاراندن نیست). من فرض را بر این گذاشته بودم که اقتصادینیا نیز مثل بسیاری دیگر در بازار نشر راه را اشتباه رفته یا اشتباه نشانش دادهاند یا بهعمد اشتباه انتخاب کرده تا نامی و نانی به کف آرد، و این را هم طبیعی میدانستم. اما وقتی دیدم مطالبی یا به عبارت بهتر «دلنوشتهها»یی را که قبلاً در مطبوعات و فضای مجازی منتشر کرده در میان دو جلد قرار داده و نام کتاب روی آنها گذاشته و احتمالاً برای کسب نام و نانِ بیشتر متوسل به فریب مردم شده، نتوانستم سکوت کنم و کاری با او و بهاصطلاح کتابش نداشته باشم و این بهاصطلاح کتاب بیمبنا و بیاهمیت را نقد نکنم.
البته ناگفته نماند که بررسی مطالب و مسائلی که اقتصادینیا در بهاصطلاح کتابش به آنها اشاره کرده، بهنوعی و تا حدی آسیبشناسی بازار نشر و ویرایش ایران است؛ چون این مسائل را فقط از اقتصادینیا نمیشنویم و هستند عدۀ بسیاری که مثل ایشان فکر میکنند (اگر نگوییم توهم میزنند) و مینویسند. لذا بررسی این کتاب بستر و محملی است برای نقد اندیشهها و آرا و نظرات بیاساس و مضحکی که در بازار نشر زیاد شنیده میشوند، درحالیکه موضوعیت ندارند و فقط به درد محافل خودمانی و دورهمیها میخورند، و البته متأسفانه از دورهمیهای کودکانه به مطبوعات و انتشاراتیها هم راه یافتهاند. بنابراین نقد و بررسی این کتاب از این منظر اهمیت دارد.
قبل از اینکه به مقدمۀ این کتاب و سپس مطالب آن بپردازیم ذکر دو نکته ضروری است.
نکتۀ اول اینکه چند سطر پیش له و علیه ویرایش را «بهاصطلاح کتاب» خواندم. یعنی معتقدم این بهاصطلاح کتاب به هیچ وجه «کتاب» نیست؛ البته جز از نظر ظاهری. یعنی اگر منظورمان از کتاب مجموعهای از جملات و واژگان باشد که بی هیچ منطق و ساختار و سیر مشخصی روی کاغذ نوشته شده یا به هم چسبانده شده و میان دو جلد قرار گرفتهاند، له و علیه ویرایش قطعاً کتاب است. اما اگر به «هدف» و «چرایی» و «چگونگی» نوشتن به طور کلی و نوشتن کتاب به طور خاص توجه کنیم، به هیچ وجه کتاب نیست. چون این بهاصطلاح کتاب نه حرف نو و بدیعی دارد، نه هدف مهم و بدیعی را دنبال میکند، نه مشخص است چرا نوشته شده، و نه ساختارش به کتاب میماند. جالبتر اینکه مطالب این بهاصطلاح کتاب قبلاً در مجلات و مطبوعات منتشر شده! یعنی اگر حتی فرض کنیم در این مطالب حرف بدیع و هدف مهمی بوده یا هست، این حرف و هدف قبلاً بیان شده و در دسترس هم هست و نیاز به تکرارشان نیست.
در ضمن، زمانی که نویسندهای به هر دلیلی مقالهای (یا جستاری یا گفتاری یا درسگفتاری یا هر مطلبی) برای چاپ در نشریهای مینویسد، قطعاً و قهراً آن مقاله را در قالب موازین و محدویتهای همان نشریه (و به طور کلی نشریه) مینویسد و بالطبع آن مقاله به مناسبتی و دلیلی نوشته شده (گله و شکایت، بزرگداشت، نقد و...) که موضوع و مناسبت آن مقاله باز مناسباتی را بر آن تحمیل میکند. لذا چنین مقالاتی اگر بنا باشد تبدیل به کتاب شوند، باید جرح و تعدیل و بازنگری و بازنویسی شوند و فُرم کتاب به خود بگیرند. مقالات یا جستارهای له و علیه ویرایش چنین تحولی را از سر نگذرانده و مستقیم از مجلات مختلف به اصطلاح امروزی «کپیپیست» شدهاند. برای همین میگویم له و علیه ویرایش ساختار، هدف، چرایی، و چگونگی کتاب را ندارد و نمیشود آن را کتاب دانست.
بنابراین بیتعارف میتوان گفت تنها هدفی که له و علیه ویرایش را روانۀ بازار کرده عقدۀ چاپ کتاب و کسب نام بوده (و شاید هم نان) و لاغیر. من هدف دیگری پشت چاپ این اثر نمیبینم و بعید هم میدانم کسی، حتی خود نویسنده، بتواند هدفی جز این بیان کند. البته خب دیوار حاشا بلند است و قلم و کاغذ هم برای عدهای مفت و حرف زدن از اینها هم مفتتر، و ممکن است عدهای اهدافی خیالی و ماورائی را به زبان و قلم بیاورند، اما این اهداف احتمالی هیچ ربطی به چرایی و چگونگی تألیف کتاب ندارند و از پیش باطل هستند. مگر اینکه کسی که بیانشان میکند استدلال محکمی داشته باشد. وگرنه بدون دلیل و برهان که همه میتوانند حرف بزنند.
نکتۀ ضروری دوم اینکه از عنوان کتاب برمیآید که مخاطب - چه عامی و چه متخصص - با منظر و افقی بسیار وسیعتر در زمینۀ ویرایش، یعنی «له»هایی جاندارتر و فربهتر (لهِ «ویرایش» و نه چند ویراستار بخصوص)، و «علیه»هایی تئوریکتر، جامعتر و استخواندارتر و پرمایهتر (نه علیه چند ویراستار ناشی و مبتدی و به زعم مؤلف کتاب، روشنفکر یا شبه روشنفکر) مواجه است. اما بههیچوجه چنین اتفاق مبارکی در این کتاب رخ نداده و مخاطب فقط با نظر شخصی نویسنده در مورد ویرایش (آن هم فقط «ویرایش زبانی»)، لهِ چند ویراستار بخصوص که حق استادی بر گردن نویسنده داشتهاند و دارند، و چند گله و دلنوشتۀ ویرایشی، و چند نکتۀ ویرایشی روبهرو میشود. بنابراین من عنوان کتاب را نمیپسندم؛ چون ربطی به مطالب داخل کتاب ندارد و به عبارتی جامع و مانع نیست.
بررسی مقدمۀ «له و علیه ویرایش»
اقتصادینیا در مقدمۀ له و علیه ویرایش به چند موضوع اشاره کرده که نمیتوان و نباید از کنار آنها به راحتی گذشت. به هر حال مقدمۀ هر کتاب چشم کتاب و تا حدی چراغ راه مخاطب و اولین مواجهۀ مخاطب با کتاب است.
نویسنده در آغاز مقدمه از چگونگی ورودش به بازار نشر و ویرایش سخن گفته که کاملاً شخصی است و غیر قابل بحث. اما در همین حین به نکاتی اشاره کرده که بعداً در نقد مطالب کتاب مفید و راهگشا خواهند بود.
ایشان گفته «مواجهههای من با خلقوخوهای خاصی، که بعداً دریافتم در میان قشری از ویراستاران عمومیت دارد، از همین وقتها شروع شد» (ص 10). بعد هم به کسانی اشاره کرده که با ژستهای عجیب روشنفکرانه از بازار نشر و ویرایش گله میکردهاند. سپس گفته «آن روزها سنوسالی نداشتم و طبعاً مرعوب این رفتارهای روشنفکرمآبانه و متفرعنانه میشدم» (همانجا).
من در نقد و بررسی برخی مطالب کتاب این جمله را چند بار به بیانها و مناسبتهای مختلف تکرار کردهام که اقتصادینیا از اساس و از همان مواجهۀ اولیهاش با ویراستاران مختلف، بین خودش و عدهای به قول خودش روشنفکرمآب دیواری کشیده و خود و عدهای معدود را سوا از افراد آن سوی دیوار دانسته و تمام ویراستاران آن طرف دیوار را هم با تصور عامیانۀ خودش از روشنفکر (تحصیلکردۀ غرغرو) افرادی روشنفکرنما نامیده. لذا در هر مطلبی از ایشان که بخوانید این جدا دانستن خود از دیگران و موضعگیری علیه ویراستاران آن سوی دیوار و به زعم او روشنفکرنما هویداست و همانطور که بعداً خواهید دید اساس تمام نوشتههای اقتصادینیا (حتی نکتههای ویرایشیاش، به جز چند تای آنها) در له و علیه ویرایش چیزی جز این موضعگیریهای شخصی و نامعقول و ابتدایی نبوده.
حتی شاید بتوان گفت با توجه به عبارت «طبعاً مرعوب این رفتارهای روشنفکرمآبانه و متفرعنانه میشدم» نوشتههایش در واقع نوعی غلبه بر این رعب و به طریقی انتقام گرفتن از افرادی بوده که این رعب را در دل او به وجود آوردهاند. لذا زمانی که قلمش جان گرفته و شروع به نوشتن کرده، این انتقامگیری و موضعگیریها هرگز رهایش نکرده و در همۀ مطالبی که نوشته دیده میشود.
خود او نیز گفته و در واقع اقرار کرده که «آنچه در جستار اول این کتاب، «ویرایش و روشنفکری»، میخوانید حاصل همان مواجهۀ اولیه با برخی از همکارانم و تأیید و تقویت همان دریافت اولیه است طی کار در محیط نشر ایران، هم دولتی و هم خصوصی» (همانجا).
اگر این سخنان و اعتراف اقتصادینیا را پیش چشم داشته باشید و مطالب ایشان را بخوانید، خواهید دید که نهتنها در مبحث «ویرایش و روشنفکری»، بلکه در دیگر مباحث نیز همین «دریافت اولیه» و «مواجهۀ اولیه» حاکم است و بهعبارتی همین موضوع اساس نوشتههای اوست. در نقد مطالب بهاصطلاح کتاب ایشان بیشتر و مفصلتر و مصداقی به این مورد خواهم پرداخت و نمونههایی ارائه خواهم کرد.
ایشان در صفحۀ بعد (ص 11) گفته «آنچه در کتاب حاضر گرد آمده است ماحصل حضور من در محیط نشر ایران است؛ اعم از سازمانهای دولتی، ناشران خصوصی و مطبوعات ادبی».
این خیلی غمانگیز است که ماحصل حضور شخصی در نشر ایران چنین مطالب یا توهمات یا چنین کتابی باشد. اما این واقعیت است و اقتصادینیا درست میگوید. متأسفانه نشر و ویرایش ایران حاصلی جز این و بیش از این ندارد: حرفهای خالهزنکی و مطالب بیاساس! در بهترین حالت، صحبت در مورد مطالبی کلیشهای و نخنما و چندین و چند بار تکرارشده که نه به درد دنیای کسی میخورند و نه آخرت کسی، اما در بوق و کرنا کردنشان برای عدهای نام و نان میآورد.
اقتصادینیا سپس گفته «قالب نوشتههایی را که در فصل اول کتاب گرد آمده است، احتمالاً بتوان جُستار خواند»؛ و در پاورقی در توضیح دربارۀ «جستار» به نقل از دفترچۀ خاطرات و فراموشی و مقالات دیگر (1380: 10-7)، نوشتۀ محمد قائد، گفته «... در لفظ جستار منش جستجوگری و چندمعنایی متن است که برجسته میشود. چیزی را میجویم و ادعایی بیش از این ندارم. یافتن بماند به عهدۀ خواننده، و وابسته به افقهای معناییِ دیگر» (ص 11). در مورد این سخن و نقل قول اقتصادینیا باید به دو نکته اشاره کنم.
اولاً بهنظر ایشان نمیداند جستار چیست، و اگر هم فرض کنیم میداند، بسیاری از مطالب کتاب ایشان طبق همان منبعی که خودش از آن نقلقول کرده جستار به حساب نمیآیند! اگر به منبع مورد نظر ایشان مراجعه کنید، دربارۀ جستار (که آنجا نامش «رساله» است) گفته شده: «نه میگوید و نه پنهان میکند؛ بل اشاره میکند»؛ «آرمان هر رساله قطعهنویسی است و گزینگویی. در واقع، نگفتن است»؛ «رسالۀ خوب حقیقت چیزها را میآزماید، در حالی که رسالهی بد میکوشد تا سنجه و میزان نهایی ارائه کند» و... (ص 8).
مطالبی که اقتصادینیا نام جستار روی آنها گذاشته هیچیک از ویژگیهای فوق را ندارند و لذا جستار نیستند. یعنی در مطالب له و علیه ویرایش نه «منش جستجوگری» به چشم میخورد، نه «اکتفا به اشاره»، نه «آزمودن» و نه «نگفتن». اقتصادینیا در اکثر مطالب این به اصطلاح کتاب چیزی را جستجو نکرده و نیازموده، بلکه برعکس، مستقیم و قاطع سخن گفته و نتیجه گرفته (حتی اگر نتیجه شخصی بوده باشد) و حتی حکم صادر کرده.
البته تعریف جستار کار سادهای نیست. اما نویسنده باید لااقل به منبع مورد نظرش پایبند میبود یا خودش جستار را تعریف میکرد، بعد نام جستار روی نوشتههایش میگذاشت.
ثانیاً به نظر من اقتصادینیا با گذاشتن نام «جستار» بر این مطالب خواسته هم بر کمکاری و ادعاهای پوچش سرپوش بگذارد و هم به نحوی جلو نقد را بگیرد. یعنی اگر کسی انگشت روی مطلبی از ایشان گذاشت، خیلی راحت پاسخ بدهد که این مطالب جستار هستند و شخصی هستند و قصد عمومیتبخشی به آنها را نداشته و قس علی هذا. جالب اینکه هم در مقدمه و هم در برخی مطالب کتاب چنین حرفهایی را عیناً زده (مثلاً نگاه کنید به صفحۀ 12 مقدمه و صفحۀ 57 و...).
نویسنده در صفحۀ بعد (ص 12) گفته «قلم جستارنویسی آزادتر است و شخصیتر. شاید همین دو خصیصه خود برای فهم چرایی کمشمار بودن جستارنویسان فارسیزبان در دوران ما کفایت میکند».
شاید منظورشان این باشد که تعداد کسانی که آزاد و شخصی مینویسند کم است، اما مطمئن نیستم درست برداشت کرده باشم. ولی باید از ایشان پرسید «آزاد» و «شخصی» در جستارنویسی یعنی چه؟ و جستارنویس چقدر آزاد و شخصی میتواند بنویسد؟
با این نوع تحلیل در مطالب من زیاد مواجه خواهید شد. بله، من معتقدم تمام کلمات باید بازتعریف شوند. متأسفانه کلمات در متون معاصر ما هویت خود را از دست دادهاند و راحت به کار گرفته میشوند. بیاینکه کسی که آنها را به کار میگیرد بداند حد و مرز و هویتشان چیست و کجاست. لذا من به دو کلمۀ «آزاد» و «شخصی» قانع نمیشوم. اینها کلماتی بیهویت هستند؛ مگر اینکه بافت متن در هویتبخشی به کلمات کمکمان کند، که اینجا هیچ کمکی نکرده.
بنابراین گمان میکنم اقتصادینیا با استعمال این دو کلمه از میدان فرار کرده. سؤال من از ایشان این است که آیا حق داریم مطلبی بی سر و ته را با قلمی مغشوش و لرزان ارائه کنیم و اسم این قلم را بگذاریم «قلم آزاد و شخصیِ جستارنویسی»؟ این اتفاقی است که در له و علیه ویرایش افتاده. مطالبی بعضاً بیمبنا و بعضاً آنقدر شخصی که فقط به درد محافل دورهمی یا حتی خلوت خود شخص میخورند، اما دارند زیر نام آزاد و شخصی بودن اسم جستار را یدک میکشند. من نام مطالب این کتاب را گذاشتهام «دلنوشته»، و این به هیچ وجه توهین نیست؛ بیشترشان فضای دلنوشته دارند. اما اشکالی ندارد، فرض میکنیم جستار هستند.
در پایان تحلیل جستار دلم نمیآید به این نکته اشاره نکنم که نامگذاریهایی مثل جستار و استدلالهای اینچنینی از ترس نهفته در وجود نویسندگان معاصر ایرانی، بهویژه آنهایی که استادها و بتهایی خودساخته دارند، نشئت میگیرد؛ ترس از اینکه مبادا به کسی بربخورد (خب بربخورد)، یا اینکه از کجا معلوم چیزهایی که میگویم درست باشند (اگر درست نیستند کتابشان نکنیم و بگذاریم در حد پاورقی روزنامهها و مجلات بمانند)، یا اینکه مبادا بتهایی که ساختهایم این حرفها را برنتابند و انگشت به سمت ما بگیرند و عذاب بر ما نازل کنند؛ و ترسهایی از این دست. چون مبانی کار را نمیشناسیم، پیوسته خودمان را پشت اصطلاحات و کلمات پنهان میکنیم. چون نمیدانیم درست و غلط چیست، پیوسته نگرانیم غلط نکنیم. چون حیاتمان به لطف و قهر عدهای وابسته است، پیوسته در گفتار و قلممان چشم به لطیفان و قاهران داریم.
اقتصادینیا در اواخر مقدمهاش به این اشاره کرده که «بعضی از نوشتههای این کتاب طی سالها در نشریات گوناگون و صفحات اینترنتی به چاپ رسیدهاند. نشانی چاپ اول آنها را، تا آنجا که یافتهام، نوشتهام؛ اما در اغلب آنها بازنگری کردهام و آنچه اینجا آمده تحریری است نو و دیگر» (ص 12).
دروغ میگوید؛ بله، با همین صراحت دروغ میگوید. با وقاحتی وصفناشدنی دروغ میگوید. فقط خواسته مخاطبان را فریب بدهد تا کتابش را بخرند.
چرا ادعا میکنم و با صراحت میگویم دروغ میگوید؟ چون در له و علیه ویرایش 39 مبحث یا سرفصل هست. 23 مورد از این مباحث قبلاً در مجلات و مطبوعات منتشر شدهاند که خود اقتصادینیا آدرسشان را در پاورقی ذکر کرده. 23 مورد از 39 مورد نمیشود «بعضی» بلکه میشود «اکثر». تازه بدون احتساب مواردی مثل «همهچیزپژوهی» که در صفحات اینترنتی منتشر کرده و آدرسشان را ذکر نکرده و مخاطب ممکن است گمان کند جدید هستند.
جالب اینکه گفته «نشانی چاپ اول آنها را، تا آنجا که یافتهام، نوشتهام». یعنی اولاً طبق سخن خودش نشانی برخی را نیافته و ننوشته! این تعداد را اضافه کنید به 23 مورد که نشانیشان ذکر شده. این به هیچ عنوان نمیشود «بعضی»، حتی نمیشود «اکثر»؛ بلکه میشود «همه». ثانیاً طوری گفته «تا آنجا که یافتهام، نوشتهام» که گویی این مقالات یک قرن پیش چاپ شدهاند و نویسندۀ بیچاره نتوانسته نشانیشان را پیدا کند!
این سخنان اگر دروغ نیستند پس چه هستند؟ مگر دروغ چیست؟ سخن خلاف واقع و حقیقت دروغ است. اقتصادینیا اینجا سخنی گفته که خلاف واقعیت و حقیقت است. پس اقتصادینیا دروغ گفته و دروغگوست. این هم استدلال منطقی برای کسانی که ممکن است بگویند چرا به اقتصادینیا میگویی دروغگو!
حالا اصلاً به فرض که «بعضی» از این مطالب قبلاً منتشر شدهاند و نه همهشان، اما نکته این است که همین «بعضی» با «تحریری نو و دیگر» در این کتاب ارائه نشدهاند. به اصطلاح امروزی ما از مجلات «کپیپیست» شدهاند داخل کتاب. اما نویسنده با این جمله که «در اغلب آنها بازنگری کردهام و آنچه اینجا آمده تحریری است نو و دیگر» بیبروبرگرد باز هم دروغ گفته و سر مخاطبانش کلاه گذاشته. کافی است چند به قول خودش جستار را با آنچه در مطبوعات منتشر شده مقایسه کنید تا ببینید با چه دروغگویی مواجهید. من متن چند مبحث از این کتاب (ازجمله «نگاه باز و غیرکلیشهای به زبان»، «محرمیت ویراستار، اولین درس اخلاق حرفهای»، «اسباب یگانگی ابوالحسن نجفی» و چند مورد دیگر) را برای نمونه با متن مقالات تطبیق دادم و هیچ بازنگری و تغییری در آنها ندیدم. جز تغییراتی مثل پاراگرافبندی و فاصله و نیمفاصله و موارد اینچنینی.
همین چیزهاست که میگویم اگر له و علیه ویرایش را ماحصل فعالیت ویراستار و نویسندهای در در نشر ایران در نظر بگیریم، خیلی غمانگیز است. به خاطر رسیدن به نام و نان مثل آب خوردن دروغ میگویند. به نظر شما چطور میشود حرفهای دیگر این جماعت را باور کرد؟ و چطور میتوان این جماعت را قشر فرهنگی و فرهنگساز به حساب آورد؟
ادامۀ مطلب را به زودی منتشر خواهم کرد.
شـد آنـکـه اهـل نــظـر بـر کنـاره میرفـتنـد