علیه «له و علیه ویرایش»
بخش دوم
ویرایش و روشنفکری (ص 15 تا 53)
اقتصادینیا این مبحث را اینطور و با این پاراگراف شروع کرده: «به نظر میرسد ویرایش در ایران با روشنفکری (intellect) پیوندی دارد. ویراستاران زیادی هستند که خود را جزو دستۀ روشنفکران میشمارند و شغل خود را یک عمل روشنفکرانه قلمداد میکنند. عینک دارند و کتابهای مرجع کتوکلفت، دقت و وسواس حسنه و البته گاهی هم غبغب پرباد! افرادی هم هستند که خودشان ویراستار یا حتی کتابخوان هم نیستند و تصوری عمومی از این حرفه دارند؛ اما ویراستاران را به سبب ارتباط با کتاب و دفتر، در حکم روشنفکران مینگرند و اگر فرضاً حرکتی غیرمدنی از یک ویراستار سر بزند، با تعجب میپرسند: «شما دیگه چرا؟!» به عبارت دیگر نهتنها ویراستاران خود را روشنفکر میپندارند، تلقی عمومی هم نسبت به آنان اغلب همین است».
با توجه به این پاراگراف تکلیف و موضوع بحث (یا به عبارت دیگر «فرضیه»[1]ی مورد نظر نویسنده) واضح و مشخص است: [بهنظر] ویرایش در ایران با روشنفکری (intellect) پیوند دارد.
لذا نویسنده فقط دو راه پیش رو داشته: یا باید این فرضیه را با مستندات و شواهد و استدلال اثبات میکرده، یا باید این فرضیه را رد میکرده. اگر چنین اتفاقی نیفتاده باشد، سخن ایشان هیچ اعتباری ندارد و اگر نگوییم مهمل است، قطعاً میتوان گفت چیزی در حد «دلنوشته» است.
حال باید ببینیم نویسنده کدام راه را انتخاب کرده و چه شواهد و مستندات و استدلالی ارائه کرده و آیا سخن ایشان معتبر هست یا نه.
نویسنده هرکدام از دو راه فوق (اثبات یا رد فرضیه) را انتخاب میکرد، باید سه نکتۀ بسیار مهم را در نظر میگرفت:
الف. باید توضیح میداد طبق چه مشاهدات و شواهدی به این فرض یا فرضیه رسیده که «ویرایش» و «روشنفکری» بهنظر با هم پیوند دارند. چون به هر حال فرضیه حدس و گمان شخصی و بیاساس نیست؛ بلکه حدس و گمانی هوشمندانه و مبتنی بر مشاهدات و شواهد است. با توجه به اینکه اقتصادینیا این مشاهدات و شواهد را ذکر نکرده، فرضیۀ مورد نظر او اصلاً قابل اثبات و انکار نیست و فقط حدس و گمانی کاملاً شخصی است.
ب. باید مفهوم «ویرایش» و مفهوم «روشنفکری» را مشخص و واضح (یا جامع و مانع) تعریف میکرد و نه کلی و سرهمبندیشده. یعنی مشخص نیست از نظر اقتصادینیا «ویرایش» و «روشنفکری» یعنی چه. فقط در صفحات 42 تا 46 در مورد «روشنفکری» توضیحاتی ناقص ارائه داده و در نهایت هم به «تلقی عمومی، عرفی و غالبی که در طی صد سال گذشته از روشنفکر وجود داشته» کفایت کرده. لذا فرضیۀ او ناقص و سرهمبندیشده است و هر کسی از ظن خود یار او خواهد شد و نتیجۀ به دست آمده (البته در صورت وجود نتیجه) قابل آزمایش و تکرار نخواهد بود.
ج. باید جامعۀ آماری ارائه میکرد؛ یعنی باید مشخص میکرد طبق کدام جامعۀ آماری و بر اساس چند نمونۀ آماری از چند محیطِ دارای ویراستار به این نتیجه رسیده که «ویراستاران زیاد»ی خود را روشنفکر قلمداد میکنند. برای مثال، باید میگفت از بین مثلاً 100 ویراستاری که در نظر گرفتیم، 50 ویراستار مدعی بودند که روشنفکر هستند؛ لذا «به نظر میرسد ویرایش در ایران با روشنفکری پیوند دارد». اما این اتفاق نیفتاده. یعنی مشخص نیست مشاهدات و شواهد نویسنده چه بوده که بتوان سخن او را (پیوند یا عدم پیوند ویرایش با روشنفکری) پذیرفت. البته این مورد با مورد الف همپوشانی دارد؛ با این تفاوت که این مورد در سیر استدلال و حصول نتیجۀ نهایی (اثبات یا رد فرضیه) دخیل است، اما مورد الف فقط مربوط و ناظر به خود فرضیه است.
حال ممکن است نویسنده راه سومی (سوای اثبات یا رد فرضیۀ مورد نظر) پیش پای ما بگذارد و با استناد به اینکه جستارنویس (!) است و نه مقالهنویس، ادعا کند که به دنبال اثبات یا رد هیچ فرضیهای نبوده یا اصلاً فرضیهای در میان نبوده و این نظرِ کاملاً شخصی او بوده که «ویرایش در ایران با روشنفکری پیوندی دارد».
حتا اگر این ادعای احتمالی نویسنده را صحیح و موجّه در نظر بگیریم و از او بپذیریم، در این حالت نیز نویسنده راه را درست نرفته. زیرا اگر به نظر شخصی ایشان ویرایش در ایران با روشنفکری پیوند داشته باشد، گزارۀ آغازین پاراگراف دوم - «من به چنین پیوندی اعتقاد ندارم» - فاقد اعتبار است.
یعنی نمیتوان و محال است که عبارت «به نظر میرسد» را با «اعتقاد شخصی» جمع کرد. یعنی اگر به نظرِ نویسنده (و نه بر اساس مشاهدات) چنین پیوندی بین ویرایش و روشنفکری هست، ایشان همزمان نمیتواند بگوید «من به چنین پیوندی اعتقاد ندارم»! اما اگر شخص دیگری ادعا میکرد چنین پیوندی بین ویرایش و روشنفکری برقرار است، آن وقت نویسنده حق داشت بگوید به این پیوند اعتقاد ندارد. و البته در این صورت نیز برای رد کردن نظر شخصی یا فرضیۀ مد نظر شخص سوم حتماً باید شواهد و مستندات و استدلال ارائه میکرد.
در اینکه نویسنده راه اول و دوم (اثبات یا رد فرضیه) را نپیموده و از ابتدا به بیراهه رفته شکی نیست. چون شواهد و مستنداتی موجود نیست. راه سوم را هم که گفتیم چرا نمیشود پذیرفت. به نظر من فقط یک راه یا راه چهارمی بوده که اقتصادینیا قدم در آن گذاشته و چنین سخنان بیمبنایی سر هم کرده؛ و آن اینکه نویسنده بر اساس «توهم شخصی»[2] خودش و تعریف ناقص و ناکارآمد و کاملاً عامیانۀ خودش از ویرایش و بهیژه روشنفکری ادعا کرده بین ویرایش و روشنفکری پیوندی هست.
حالا چرا میگویم توهمات؟ کافی است به پاراگراف اول که ذکر کردیم کمی دقت کنید: «ویراستاران زیادی هستند که خود را جزو دستۀ روشنفکران میشمارند و شغل خود را یک عمل روشنفکرانه قلمداد میکنند. عینک دارند و کتابهای مرجع کتوکلفت، دقت و وسواس حسنه و البته گاهی هم غبغب پرباد!».
اگر به مورادی که زیر آنها خط کشیده شده دقت کنید متوجه میشوید که این موارد معیارهای «روشنفکری» از نظر نویسنده هستند که کاملاً شخصی و متوهمانه هستند. یعنی نویسنده وقتی میگوید ویرایش با روشنفکری پیوند دارد در ذهن خودش هر کس را که ویژگیهای فوق را داشته باشد روشنفکر قلمداد میکند. و البته این نگاه به روشنفکری در جای دیگر کتاب نیز خودش را نشان داده. آنجا که نویسنده گفته «جوانی جویای نام بود، که بذار را مینوشت بزار و فرق است و هست را نمیدانست؛ اما خیال میکرد پس از مصاحبه کردن با چهار تا نویسنده و زدن عینک پنسی و تأسف خوردن به حال جامعۀ ایرانی روشنفکر شده است» (ص 76).
پس تا اینجا میتوان نتیجه گرفت که از نظر اقتصادینیا هر کس ویژگیهای فوق را داشته باشد روشنفکر است. اگر این روشنفکر از قضا ویراستار هم باشد، از نظر اقتصادینیا ویرایش و روشنفکری به هم پیوند میخورند؛ هرچند خود اقتصادینیا به چنین پیوندی که ابداع خودش است اعتقادی ندارد!
به نظر من فرض ناقصِ پیوند بین ویرایش و روشنفکری حاصل «دشمنی»های شخصی اقتصادینیا با عدهای خاص است که نظرشان با نظر او یا اساتید او یکی نبوده. یعنی اقتصادینیا بعد از مدتی فعالیت در عرصۀ ویرایش با یک یا دو یا شاید هم چند نفر ویراستار که عینک و کتاب مرجع کتوکلفت داشتهاند زاویه پیدا کرده، سپس بر اساس نگاهش به آن یکی دو نفر حکم کلی داده «ویراستاران زیادی خود را روشنفکر مینامند». لذا چنین خزعبلاتی را بی هیچ مبنا و اصولی تبدیل به جستار یا مقاله و سپس کتاب کرده است.
اقتصادینیا علاوه بر اینکه ادعا کرده ویراستاران زیادی خود را روشنفکر میپندارند، گفته «افرادی هم هستند که خودشان ویراستار یا حتی کتابخوان هم نیستند و تصوری عمومی از این حرفه دارند؛ اما ویراستاران را به سبب ارتباط با کتاب و دفتر، در حکم روشنفکران مینگرند و اگر فرضاً حرکتی غیرمدنی از یک ویراستار سر بزند، با تعجب میپرسند: «شما دیگه چرا؟!» به عبارت دیگر نهتنها ویراستاران خود را روشنفکر میپندارند، تلقی عمومی هم نسبت به آنان اغلب همین است».
باید از نویسنده پرسید که از چند نفر از افرادی که ویراستار نیستند و حتی کتابخوان هم نیستند پرسیده شده یا در گفتار و رفتارشان مشاهده شده که ویراستاران را (با توجه به ویراستار بودنشان) روشنفکر قلمداد کنند و چطور میتوان ادعا کرد تلقی عمومی هم نسبت به ویراستاران اغلب همین است؟ اینجا نیز نویسنده بدون جامعۀ آماری و ارائۀ شواهد و مستندات نظر داده است.
در ضمن، اصلاً چند نفر از افراد جامعه واقعاً میدانند ویرایش چیست که بعد دریابند که ویراستار کسی است که متون را ویرایش میکند و این افراد همزمان نیز با روشنفکر به معنای مورد نظر اقتصادینیا[3] از روشنفکری آشنا باشند، و سپس حکم بدهند که «ویراستاران روشنفکرند» یا «ویرایش و روشنفکردی با هم پیوند دارند»؟! یعنی هستند کسانی که هم بدانند ویرایش چیست، هم بدانند روشنفکری چیست، و هم بتوانند بین این دو پیوند برقرار کنند؟!
من هنوز یک نفر هم ندیدهام که از من بپرسد شغلت چیست و پس از اینکه جواب میگیرد «ویراستار»، توضیح از من نخواهد و نپرسد «یعنی چی؟».[4] به نظر شما آیا چنین افرادی میتوانند از ویرایش و روشنفکری و پیوند مبارک این دو حرف بزنند؟ آیا چون من ندیدهام، میتوانم مثل اقتصادینیا حکم کلی صادر کنم که اغلب افراد جامعه نمیدانند ویرایش چیست و ویراستار کیست و یک نفر هم به پیوند ویرایش و روشنفکری فکر نکرده؟
این تحلیل من را خود اقتصادینیا در همین کتاب تأیید میکند. ایشان در صفحۀ 64 گفته «بیست سال پیش، عموم مردم... کلمۀ ویرایش را هم نشنیده بودند و بسیاری از آنان هیچ تصوری از این حرفه نداشتند». پس طبق سخن خود نویسنده، اغلب مردم نمیتوانند ویراستاران را با نظر به ویراستار بودنشان روشنفکر بنامند!
دیگر اینکه باید این نکته را به اقتصادینیا تذکر داد که وقتی حرکتی غیرمدنی از ویراستاری سر میزند، و از او میپرسند «شما دیگه چرا؟!»، این پرسش بههیچوجه از دل پیوند ویرایش و روشنفکری یا تفکر گویندۀ جملۀ فوق دربارۀ ویراستار برنیامده؛ بلکه ماجرا خیلی سادهتر این حرفهاست و تلقی عموم از ویراستاران به هیچ وجه روشنفکر بودن نیست (مگر اینکه اقتصادینیا آمار منتشر کند).
فقط کافی است به گفتگویی که بین شمای نوعی (چه ویراستار چه هر تحصیلکردۀ دیگری) و آن شخص که این سؤال را پرسیده دقت کرد. آن شخص منظورش و به عبارتی سؤالش در واقع این بوده: «شما که تحصیلکردهای دیگه چرا؟». در واقع تلقی عموم از ویراستار (تازه وقتی ویراستار برای عموم توضیح بدهد کیست و شغلش چیست) آدمی تحصیلکرده و بهاصطلاح «بافرهنگ» (به معنای معمول و عرفی آن) است؛ همین. و انتظار عموم از تحصیلکردهها هم رفتار درست و متناسب با شأن و مقام و تحصیلاتشان است.[5]
این سؤالی را که اقتصادینیا مطرح کرده ممکن است خیلی از شماهایی که این مطلب را دارید میخوانید حتی از پدربزرگ یا مادربزرگتان یا همسایهتان که حتی ممکن است سواد خواندن و نوشتن نداشته باشد شنیده باشید. این اشخاص به هیچ وجه بر اساس ویراستار بودن شما این سؤال را از شما نمیپرسند، بلکه بر اساس تحصیلاتتان و بر اساس تلقیشان از مدنی بودنِ (تازه نه با این اصطلاح) تحصیلکردهها میپرسند.
این سخن را نیز خود نویسنده آنجا که گفته «ویراستاران را، به سبب ارتباط با کتاب و دفتر، در حکم روشنفکران مینگرند» تأیید کرده. در واقع عموم مردم (به فرض که ویراستاران را روشنفکر بنامند) با نظر به تحصیلات ویراستارها آنها را روشنفکر مینامند. هرچند به هیچ وجه نمیتوان کلمۀ روشنفکر را در چنین جایی به کار برد و همانطور که گفتیم عموم مردم آدمهای تحصیلکرده و مرتبط با کتاب و دفتر را «بافرهنگ» مینامند و نه «روشنفکر». لذا شاید اگر اقتصادینیا میگفت «ویرایش با فرهنگ پیوند دارد» سخنش درستتر میبود!
اقتصادینیا در آغاز پاراگراف دوم گفته «من به چنین پیوندی اعتقادی ندارم. ویرایش لزوماً با انتلکت نسبتی ندارد (تازه اگر ثابت نکنیم که نسبت معکوس دارد، جای شکرش باقی است!) و هر اهل کتابی را هم نمیتوان روشنفکر خواند. نهتنها هر اهل کتابی که هر اهل قلمی را نیز نمیتوان در میان روشنفکران نشاند...».[6] ایشان تا پایان پاراگراف که بسیار طولانی است گزارهای (یا نظریه) را که در پاراگراف اول بی هیچ مبنا و استدلال و مشاهدهای قطعی در نظر گرفته بود، رد میکند![7]
اینجا چند نکته را باید به اقتصادینیا تذکر داد:
اول اینکه ایشان باید پاسخ بدهد که وجود پیوند بین ویرایش و روشنفکری چه زمانی بررسی شد و بر اساس چه استدلال و مستنداتی ثابت شد که خودتان ناگهان انکارش کردید و گفتید به این پیوند اعتقاد ندارید؟ تازه، داخل پرانتز طعنه زده که اگر ثابت نکنیم نسبت معکوس دارند! خب، اگر عبارت داخل پرانتز را بپذیریم و طعنه را به خودمان بگیریم، و اگر احتمال معکوس بودنِ این پیوند بیشتر از احتمال وجود این پیوند است، آن وقت اقتصادینیا باید به این سؤال پاسخ بدهد که چطور ناگهان به ذهن و نظرش رسیده که ویرایش و روشنفکری پیوند دارند؟! و با چه جرئتی این را موضوع بحث کرده و وارد کتاب کرده و مبحثی را با چنین فرضیۀ بیاساسی آغاز کرده؟
خود ایشان با یک جمله و چند غُر شخصی مختصر و به احتمال بسیار زیاد زاویهدار[8] بین ویرایش و روشنفکری پیوند برقرار کرده و وجود این پیوند را اثبات کرده (در واقع اثباتشده در نظر گرفته!)، اکنون هم دارد انکارش میکند. بعد میرود با این مجله و آن روزنامه مصاحبه میکند یا در فضاهای مجازی خزعبلاتی منتشر میکند که «ما سالهاست اثر تألیفی چشمگیری نداشتهایم، بازار در تسخیر ترجمه است».[9]
اصلاً به فرض همه نانویسنده و نادان و بیسواد. سؤال من از اقتصادینیای نویسنده این است که شما که ریزهخوار سفرۀ فضل اساتیدی چون سمیعی گیلانی و صلحجو و نجفی بودهاید و به قول خودتان سر سفرۀ فضل و فضیلت ایشان بزرگ شدهاید و بیست سال است در حوزۀ ویرایش فعالیت میکنید، چرا اینقدر با اصول نویسندگی و بهویژه کتابنویسی و حتی به بیان خودتان جستارنویسی بیگانهاید؟ چرا نمیدانید تألیف چگونه شروع میشود، چه مستنداتی میطلبد، چگونه باید پیش برود و...؟
البته من از شاگردان سمیعی و صلحجو هیچ انتظاری ندارم، اما شما که ایشان را اسطوره کردهاید و همه جا از فضل پدر مایه میگذارید و به عبارتی سمیعینوردی و نجفینوردی میکنید، نباید در این حد ناشی و پیاده باشید. آن وقت همه گمان میکنند سر سفرۀ ناشیها بزرگ شدهاید.
دوم اینکه خب مسلم است که شما نباید به چنین پیوندی اعتقاد داشته باشید! اگر داشته باشید باید تعجب کرد و به عقلتان شک کرد. چون در جامعه و در حال حاضر به هیچ وجه چنین پیوندی نیست، و اگر هم باشد آنقدر عمیق نیست، و اصلاً مردم عادی و تحصیلکردهها به این چیزها فکر نکرده و نمیکنند. مخصوصاً امروزه که تورم کمر همه را شکسته، اصلاً وقت و دل و دماغ فکر کردن به ویرایش و نشر و امثال ماها را ندارند.
جالب اینکه نویسنده در اواسط پاراگراف دوم که همینطور پشت هم دارد نظریۀ مطرحشده در پاراگراف اول را انکار میکند، جملهای ناب گفته! فرموده «تمام کسانی که اهل کتاب و قلماند روشنفکر نیستند و ویراستاران به طریق اولی نیستند، چون اساساً آنچه ویرایش میکنند حاصل تأملات و تولید فکر فرد دیگری است» (ص 16).
این جملۀ ناب یکراست ما را هدایت میکند به سخنم در بخش اول مقاله و چند سطر پیش که گفتم این خانم با یکی دو نفر زاویه داشته و در این به قول خودش جستار دارد تلافی میکند. این جمله بوی خصومت شخصی میدهد. وگرنه این استدلال که ویراستار چون تأملات دیگری را ویرایش میکند روشنفکر نیست، هیچ مبنایی ندارد و بیشتر به مغالطه شبیه است تا استدلال منطقی. لذا عبارت «به طریق اولی» نه با منطق کلام سازگار است و نه با تعریف مد نظر خود نویسنده از روشنفکر.
در پاراگراف سوم بحث بسیار جالبتر و خواندنیتر میشود. بگذارید برای توجه بیشتر خیلی مختصر بحث را جمعبندی کنم تا متوجه جالب شدن بحث بشوید.
پاراگراف اول: به نظر بین ویرایش و روشنفکری پیوندی هست.
پاراگراف دوم: من به چنین پیوندی اعتقاد ندارم.
پاراگراف سوم: پس چرا تعدادی از ویراستاران خود را عضو جامعۀ روشنفکری میشمارند؟ (ص 16)
آخر کدام نویسندۀ باسوادی، چه در کتاب و چه در مقاله و چه در جستار، چنین استدلال میکند؟ به نظر و در ذهن خودتان بی هیچ استدلالی بین روشنفکری و ویرایش پیوند برقرار کردید، بعد خودتان بی هیچ استدلالی پیوند را انکار کردید، بعد از خودتان یا مخاطب میپرسید «پس چرا عدهای از ویراستاران خود را روشنفکر میشمارند؟!». دقیقاً مثل این است که شخصی به برف نگاه کند، بعد بگوید «بهنظر برف سیاه است»، بعد ناگهان بگوید «نه سیاه نیست»، سپس بگوید «پس چرا مردم فکر میکنند سیاه است؟»[10]
حالا عین عبارت ایشان را کامل نقل میکنم تا هم فضا عوض و کمی طنزآلود شود و هم توضیحاتی بدهم.
«چرا تعدادی از ویراستاران [دقیقاً کدام ویراستاران و چند نفر از چند نفر؟][11] خود را عضو جامعۀ روشنفکری [دقیقاً با همین وسعت یا معنای خاص مد نظر شما؟] میشمارند و اغلب، اگر تریبونی بیابند، از گلایهها و غرغرهای روشنفکرانه [یا شبه روشنفکرانه، مثل خودتان؟]، دریغ نمیکنند؟ چرا وقتی فاتحانه از کشف اشتباه قلمی مترجمی نامدار یا نویسندهای بزرگ صحبت میکنند، بحث را مبارزاتی جلوه میدهند و، در مقام روشنفکر [برچسبی کاملاً ناآگاهانه و شخصی و مبارزاتی است]، به دفاع از حیثیت قلم برمیخیزند؟ [این سؤال چه ربطی به روشنفکری دارد؟] فضای حاکم بر تحلیلهای ویراستارانه و سلسلۀ استدلالها چگونه است که از بحث بر سر کسرۀ اضافه یا های غیرملفوظ میتوان به این نتیجه رسید که «مملکت صاحب ندارد؟!» [این هم هیچ ربطی به روشنفکری ندارد]. چطور ویرایش به روشنفکری میپیوندد؟ این پیوند، یا تصور این پیوند، از کجا ناشی شده است؟» (ص 16).
جالب اینکه نویسنده در پایان پاراگراف دوباره برمیگردد سر خانۀ اول و میپرسد «چطور ویرایش به روشنفکری میپیوندد؟ این پیوند، یا تصور این پیوند، از کجا ناشی شده است؟».
گویا نویسندۀ بهظاهر خبره یادش رفته که چند سطر پیش فرموده بود من به چنین پیوندی اعتقاد ندارم! لذا سؤال پژوهش را ناگهان تغییر داد تا بتواند با خیال راحت داستانسرایی کند.
ایشان خیلی زود سؤال اول پژوهش را پاسخ داد و بایگانیاش کرد. ابتدا گفت بهنظر بین روشنفکری و ویرایش پیوند هست و شاخکهای ما مخاطبان را تحریک کرد. سپس سریع گفت من به چنین پیوندی اعتقاد ندارم. حالا سؤال این شده که «چطور ویراستاری به روشنفکری میپیوندد و این پیوند از کجا ناشی میشود؟» در واقع خیلی راحت گفته غلط کردم که گفتم این دو پیوندی ندارند، اما یادش رفته لااقل غلط پیشینش را اصلاح کند که بویش درنیاید! متأسفانه این جماعت فقط به دنبال رودهدرازی و پر کردن صفحه و اسراف کاغذ هستند. در این راه هر کاری میکنند و هر حرفی میزنند.
نویسندۀ احتمالاً محترم اما قطعاً بیسواد، شما که خودت این پیوند را در صفحۀ پیش انکار کردی. حالا دوباره میپرسی چطور ویرایش به روشنفکری میپیوندد؟! تکلیف مخاطب را روشن کن. بالاخره اینها پیوند دارند یا ندارند؟ خود شما به این پیوند معتقد هستی یا نه؟
البته من خودم پاسخ میدهم، اگر اقتصادینیا احساس کرد اشتباه میکنم تصحیح کند. ایشان کلاً با اثبات و انکار همزمان پیوند ویرایش و روشنفکری در واقع خواسته مقدمهچینی کند تا برود در دنیای آرمانیاش، مهد اساتیدش، مهد ویرایش ایران: مؤسسۀ انتشاراتی فرانکلین[12]، و خلاصه کمی خاطرهبازی کند. لذا بعد از این پاراگرافهای ضد و نقیض معتقد است باید برگردیم عقب، برگردیم به مؤسسۀ فرانکلین و به قبل و بعد از آن و از آنجا این پیوند را تحلیل کنیم. لذا بلافاصله وارد تاریخچۀ فرانکلین میشود.
خب، بهنظر چارهای نیست. ما هم همزمان با نویسنده وارد تاریخچۀ فرانکلین میشویم ببینیم بالاخره روشنفکری و ویرایش پیوند دارند یا نه و اگر دارند چطور است و بالاخره نویسنده خودش به این پیوند و چگونگی آن اعتقادی دارد یا ندارد.
تاریخچۀ فرانکلین
اقتصادینیا برای ورود به تاریخچۀ فرانکلین و بررسی پیوند بین ویرایش و روشنفکری و چگونگی این پیوند سه دورۀ تاریخی را مطرح میکند: دوران پیش از تأسیس فرانکلین (دورۀ بیداری و مشروطه تا سال 1334)، دوران فعالیت فرانکلین (1334 تا 1357)، دوران پس از انحلال فرانکلین تا حال حاضر (1357 به بعد).
حال باید ببینیم چطور میخواهد ویرایش و روشنفکری را به هم پیوند بدهد. لذا من خاطرهبازیها و فخرفروشیها و افسوسها و درونیات اقتصادینیا و موارد صرفاً تاریخی را حذف میکنم و فقط مواردی را که به بحث مربوط است به صورت بسیار خلاصه مطرح میکنم. سپس ذیل هر خلاصه توضیح میدهم که استاد کجا و چرا غلط فرمودهاند.
دوران پیش از تأسیس فرانکلین (دورۀ بیداری و مشروطه تا سال 1334)
نویسنده در تحلیل دوران پیش از تأسیس فرانکلین به جبهۀ روشنفکری آن زمان و چهرههای شاخص آن ازجمله آخوندزاده و تقیزاده و فروغی و امثالهم اشاره کرده و گفته این منوّرالفکرها یا روشنفکرها همه به نوعی به مسئلۀ خط فارسی پرداخته و برخی به تغییر و برخی دیگر به اصلاح آن اندیشیده و اقداماتی هم در این زمینه کردهاند و «در این دورۀ تاریخی تقریباً منورالفکری را نمیتوان یافت که در این باب سخن نگفته باشد» (ص 19) و همین را سرنخی تاریخی گرفته «که میان روشنفکری از یک سو، و خط و زبان (و از این راه به موضوع بحث ما، ویرایش) از سویی دیگر رشته شده» (ص 22). اما گویا اینجا این پیوند را نمیپذیرد، چون میگوید «ارتباط ویرایش با روشنفکری، به لحاظ تاریخی، برقرار است و موجّه هم مینماید، هرچند امروز نه لزوماً برقرار است و نه ضرورتاً موجّه» (ص 22).
اقتصادینیا برای اثبات یا چگونگی پیوند بین ویرایش و روشنفکری، در تحلیلش از دوران قبل از فرانکلین، فقط یک دستاویز داشته و دارد، و آن مسئلۀ «تغییر یا اصلاح خط» یا به طور کلی «رسمالخط» است.[13] و از آنجا که اکثر روشنفکران این دوران سودای تغییر یا اصلاح یا ابداع رسمالخط داشتهاند، او بین ویرایش و روشنفکری در آن دوره پیوند برقرار کرده، هرچند اکنون آن را برقرار و موجّه نمیداند.
خطای اولی که اینجا مرتکب شده این است که ویرایش را (که البته تعریفش نکرده) با مسئلۀ رسمالخط تمام و کمال یکی دانسته. یعنی برای او رسمالخط مساوی است با ویرایش و توجه روشنفکران آن دوران به رسمالخط مساوی است با توجه آنها به ویرایش. در صورتی که رسمالخط، آن هم امروز و نه در آن دوران که ویرایش به این مفهوم اصلاً وجود نداشته، فقط جنبهای کوچک و بسیار ناچیز از کار ویرایش است و حتی من معتقدم این مقوله تمام و کمال بر عهدۀ ناشر و نسخهخوان نشر است و هیچ ربطی به ویرایش و ویراستار ندارد؛ مگر اینکه ناشر این کار را به ویراستار بسپارد یا از او مشورت بخواهد.
خطای دوم ایشان این است که در تحلیلشان از «مصادره به مطلوب» بهره بردهاند. یعنی صغرا و کبرای تحلیلشان به گونهای است که ایشان را به هدف یا نتیجۀ مطلوب و مورد نظرشان برساند. یعنی اینطور تحلیل کرده که از آنجا که روشنفکران آن دوران به رسمالخط (= ویرایش) توجه ویژه کردهاند بین روشنفکری و ویرایش (= رسمالخط) پیوند برقرار بوده.
اما اگر نیک بنگریم، علت توجه روشنفکران قبل از دوران فرانکلین یا همان دورۀ بیداری به رسمالخط هیچ ربطی به ویرایش (و حتی خود رسمالخط به عنوان موجودیتی مستقل!) نداشته. بلکه علت اصلی گرایش روشنفکران آن دوران به تغییر یا اصلاح یا ابداع خط فقط و فقط با «تجددخواهی» ایشان مرتبط بوده و نه چیز دیگر. یعنی از آنجا که خط نمادی و نمودی از فرهنگ بوده و از آنجا که روشنفکران آن دوران تحت تأثیر فرنگستان به دنبال فرنگی کردن مملکت افتاده بودند، ناخودآگاه به خط توجه ویژهای کردند. چون تغییر خط را امری مدرن یا متجددانه و باعث پیشرفت میدانستند.
نتیجه اینکه با توجه به دو خطای فوق در تحلیل اقتصادینیا (هم مساوی دانستن ویرایش با رسمالخط و هم مصادره به مطلوب)، و با توجه به اعتراف صریح خود نویسنده مبنی بر اینکه پیوند بین روشنفکر و ویرایش امروز برقرار و موجّه نیست بلکه از نظر تاریخی برقرار است، این تحلیل بیاساس و بیمنطق ما را هنوز به جواب سؤال مورد نظر نویسنده نرسانده است: ویرایش چه پیوندی با روشنفکری دارد؟ و این پیوند چگونه است و از کجا ناشی میشود؟ جالب اینکه با توجه به چنین استدلال مغشوشی، حتی نتوانسته نشان دهد این دو کجا به هم پیوند خوردهاند.
دوران فعالیت فرانکلین (1334 تا 1357)
در تحلیل دوران فعالیت فرانکلین لبّ مطلب اقتصادینیا این است که از آنجا که فرانکلین به عنوان اولین مؤسسۀ انتشاراتی ایران که کارش تصحیح و ترجمه و ویرایش متون بوده خانۀ تاریخی و محل تجمیع روشنفکران سیاسی و غیر آن بوده و روشنفکرانی که از همه جا بریده بودند به این خانه پناه میآوردند و این خانه آنها را در خود جا میداده، روشنفکر در این خانه کسوت ویراستاری به تن میکند و به ویرایش متون مشغول میشود. لذا ویرایش و روشنفکری اینجا به هم گره میخورند و تصویر ما از ترکیب «روشنفکر - ویراستار» یا ویراستارِ روشنفکر از اینجا نشئت میگیرد و فرانکلین نقطۀ عطف و تلاقی روشنفکری با ویرایش است.
سپس نتیجه میگیرد که «هرچند تردید نمیتوان کرد که پیوند تصویر ویراستار به روشنفکر از تصویر تاریخی ویراستاران فرانکلین ریشه گرفته است، اما آن تصویر تنها در زمان خویش صادق بود و امروز دیگر مصداقی ندارد. ویراستارن امروز میراثبر تصویری هستند که تنها در آن تاریخ و در آن جغرافیای مشخص حامل معنی ضمنی روشنفکری بوده است، نه لزوماً در حال حاضر و نه احتمالاً در آینده» (ص 34-33).
نویسنده در تحلیلی که از دورۀ تأسیس و فعالیت فرانکلین ارئه کرده و در این تحلیل معتقد است این نهاد نقطۀ عطف پیوند ویراستار با روشنفکری و تلاقی روشنفکری با ویرایش است (ص 24)، یک خطای منطقی مرتکب شده: خطای استدلال. یعنی سر هم کردن و ترتیب صغرا و کبرا و نتیجهاش مشکل دارد و این هم باز مصادره به مطلوب است.
ایشان ابتدا نتیجه را قطعی در نظر گرفته و فرض کرده: روشنفکری با ویرایش پیوند دارد. سپس استدلال را اینطور مطرح کرده که الف) فرانکلین کار ویرایش انجام میداد، ب) روشنفکران آن دوران به آنجا پناه میبردند و به کار ویرایش مشغول میشدند، ج) پس بین این دو، یعنی ویرایش و روشنفکری، پیوندی هست. عمل ایشان دقیقاً مصداق مغالطه است. چون صغرای «فرانکلین در آن دوران کار ویرایش میکرد» و کبرای «اکثر روشنفکران آن دوران در فرانکلین مشغول به کار بودند» به هیچ وجه نتیجه نمیدهد «ویرایش با روشنفکری پیوند دارد»؛ بلکه در بهترین حالت نتیجه میدهد «فرانکلین و روشنفکران با هم ارتباط داشتهاند».
اگر تمام روشنفکران آن عصر هم (و نه اکثرشان) در فرانکلین مشغول به ویرایش میشدند، باز نمیشد نتیجه گرفت که بین ویرایش و روشنفکری ارتباطی هست. و با توجه به تحلیل اقتصادینیا از دوران فعالیت فرانکلین فقط یک نتیجه حاصل میشود: روشنفکران آن دوران برای امرار معاش و از روی ناچاری وارد فرانکلین میشدند (کما اینکه برخی مثل دریابندری سواد و مدرک درست و حسابی هم نداشتند!). اما اگر روشنفکران آن دوره هدفمند و با دغدغه به ویرایش روی آورده بودند[14] و نه از روی ناچاری، و اقتصادینیا هم طبق آمار و شواهد و مستندات و با استدلالی درست تحلیل میکرد، آن وقت احتمالاً میشد نتیجه گرفت که ویرایش و روشنفکری پیوندی دارند.
هرچند نویسنده با اینکه معتقد است در آن دوران چنین پیوندی برقرار بوده، باز آن را مصداقی و تاریخی و جغرافیایی قلمداد میکند و در واقع قائل به چنین پیوندی نیست، و همانطور که گفتم این سؤال فقط بهانهای بوده برای ذکر تاریخچۀ فرانکلین و خاطرهبازی با آن دوران و شخصیتهایش.
دوران پس از انحلال فرانکلین تا حال حاضر (1357 به بعد)
اقتصادینیا در تحلیل دوران پس از انحلال فرانکلین فضا را دوقطبی کرده: یک قطب سنتگرایانی مثل ابوالحسن نجفی، و قطب دیگر روشنفکرانی (از نظر اقتصادینیا و نه در واقعیت) مثل محمدرضا باطنی. چرا که نجفی به زعم اقتصادینیا در نهاد سنتی مرکز نشر دانشگاهی غلط ننویسیم را تألیف کرد و باطنی در مجلۀ آدینه به عنوان نهادی روشنفکرانه سلسله نقدهایی تند بر غلط ننویسیم نوشت، و «از این رهگذر ویرایش و درستنویسی باز به روشنفکری گره خورد - و این بار محکمتر» (ص 36).
در این تحلیل نویسنده چهار خطا کرده:
اول اینکه «ویرایش» و «درستنویسی» را با حرف «واو» کنار هم نشانده. حرف واو در چنین ساختاری حکم «مساوی» را دارد. یعنی اینجا ویرایش را مساوی با درستنویسی در نظر گرفته؛ در صورتی که این دو کاملاً متفاوت هستند. مثلاً ویرایش را میتوان علم یا فن یا هنر به حساب آورد، تعریف مشخص دارد (البته نه در ایران)، حد و مرز دارد، مبنا دارد و... اما درستنویسی کاملاً مندرآوردی است و هیچ اصل و مبنا و اساسی ندارد، و مهمتر اینکه هیچ ربطی هم به ویرایش ندارد و بلکه دکّانی است برای امثال خود اقتصادینیا که چند دوره کلاس به این اسم برگزار کنند و کلاهی سر ملت بگذارند.
لذا دوقطبی کردن فضا به سنتگراها و روشنفکرها با عنوان «درستنویسی» محلی از اعراب ندارد و این دوقطبی شدن هم هیچ ارتباطی با پیوند ویرایش و روشنفکر ندارد. در واقع اگر قائل به این دوقطبی باشیم، یک قطب میشود مدعی یا مدعیان لجباز و زباننفهمِ غیرِ زبانشناس (نجفی)، قطب دیگر میشود عالم علم زبانشناسی و عالم پایبند به منطق و اصول علمی (باطنی). لذا اینکه بگوییم روشنفکرها زیر علم باطنیِ زبانشناس سینه میزدند و سنتیها زیر علم نجفی ادیب، مرخزفی بیش نیست.
خطای دومی که مرتکب شده مربوط میشود به اینکه استدلال کرده در این دوره کسانی که روشنفکر بودند (مثل شاملو و آشوری و غیرهم) به دلیل روشنفکر بودنشان به رسمالخطِ خاص خود روی آوردند و «بر نقطۀ پیوند بین روشنفکری و ویرایش ایستادند» (ص 41)، که باز هم در اینجا دچار خطای استدلال شده و مصادره به مطلوب کرده.
اینکه از قضا عدهای از کسانی که صفت روشنفکر را یدک میکشند در مورد رسمالخط نظریهپردازی کنند یا رسمالخط ابداع کنند، لزوماً ربطی به روشنفکر بودنشان ندارد (که در تحلیل دورۀ بیداری توضیح دادیم)؛ بلکه دغدغۀ این گروه همان دغدغۀ متجددین قبل از تأسیس فرانکلین بوده و هست و فقط از این نظر که خط فارسی مشکلاتی دارد و کارآمد نیست روی به تغییر و اصلاح و ابداع رسمالخط آوردهاند. و روی آوردن به ابداع یا اصلاح رسمالخط به معنی روی آوردن به ویرایش نیست!
خطای سوم ایشان این است که در تحلیل این دوران نیز رسمالخط و ویرایش را یکی دانسته. در صورتی که همانطور که گفتیم این دو هیچ ربطی به هم ندارند و هیچیک از روشنفکرانی که به تغییر یا اصلاح خط روی آوردهاند کاری با ویرایش نداشتهاند.
خطای چهارم اینکه آنجا که گفته «بر نقطۀ پیوند بین روشنفکری و ویرایش ایستادند» ابتدا پیوند بین ویرایش و روشنفکری را قطعی در نظر گرفته و سپس مصداق (آن هم نادرست) برای آن یافته. در واقع نتیجۀ نادرستِ از پیش تعیینشده را توصیف کرده و به هیچ وجه از شواهد به نتیجۀ درست دست نیافته.
در نهایت و بعد از تحلیل این سه دوره و در پایان بحث نتیجه گرفته است که «شاید هنوز نتوانیم پاسخ متقنی برای این پرسش [بین روشنفکری و ویرایش نسبتی هست؟] دستوپا کنیم، اما دستکم میتوانیم دریابیم ریشۀ تاریخی شکلگیری این پرسش چیست و در کجاست» (ص 41).
طبق توضیحاتی که دادیم، نویسنده نهتنها نتوانسته بین ویرایش و روشنفکری پیوندی برقرار کند (که خودش اقرار کرده)، بلکه حتی نتوانسته نشانی منشأ آن را بدهد و ریشۀ تاریخی آن را نشان دهد. لذا به هیچیک از سؤالات پژوهش خود پاسخ نداده و حتی مسئله را درست درک و طرح نکرده. برای همین بین ویرایش و روشنفکری (با هر معنایی) هیچ پیوندی وجود ندارد و این پیوند فقط در ذهن اقتصادینیا و توهم ایشان بوده است.
[1] . البته «فرضیه» هم کلمۀ مناسبی نیست و اگر بخواهیم دقیقتر باشیم اینجا «طرح مسئله» صحیحتر است. هرچند در پایان خواهیم دید که مسئله هم درست طرح نشده.
[2] . بین «نظر شخصی» و «توهم شخصی» تفاوتهای بسیار و ظریفی هست. مهمترین تفاوتشان این است که «نظر شخصی» مسبوق و مبتنی بر «مشاهده» است و قابلیت صدق و کذب دارد، اما «توهم شخصی فاقد چنین پشتوانهای است و قابلیت صدق و کذب ندارد. برای مثال، گزارۀ «فلانی دروغگوست» را در نظر بگیرید. اگر ما دروغی از کسی بشنویم (مشاهده کنیم) و بگوییم فلانی دروغگوست، این میشود نظر شخصی. حال ممکن است دیگری دروغی از فلانی نشنیده باشد و نظر شخصی ما را رد کند یا بالعکس. اما اگر بیاینکه دروغی از فلانی شنیده باشیم بگوییم فلانی دروغگوست (مثلاً با این استدلال که موقع حرف زدن تندتند پلک میزد) این میشود توهم شخصی. لذا این گزاره قابلیت صدق و کذب ندارد؛ چون مبنایی ندارد.
[3] . اقتصادینیا به روشنفکری به معنای «عرفی» و «غالب» آن بسنده کرده (ص 44) و در تمام کتاب هم هر جا لفظ روشنفکر را به کار برده منظورش همین معنا بوده.
[4] . حالا بماند که چند باری در چند سازمانی که ذکر شغل در فرمشان ضروری بوده جلو کادر مربوط به شغل نوشتهام ویراستار، و منشی و معاون و رئیس من را بازجویی کردهاند که مبادا جاسوس موساد و ام آی سیکس باشم.
[5] . برداشت و تلقی نویسنده از روشنفکر و روشنفکری هم در این بخش دقیقاً و عیناً همان تلقی عامه از روشنفکر و روشنفکری است. تلقیهایی مثل «باسواد بودن»، «بافرهنگ بودن»، «متشخص بودن»، «عینک داشتن»، «کتاب داشتن» و قس علی هذا.
[6] . مواردی که برجسته شدهاند در کتاب برجسته نیستند. برجستهشان کردهام تا توجه بیشتری کنید و ببینید که تمام این گزارهها نتایج قطعی و به عبارتی نظریه هستند و نه فرضیه و طرح مسئله!
[7] . آخر چطور چنین چیزی ممکن است و چطور میتوان چنین متنی را کتاب دانست؟ وقتی متنی را تبدیل به کتاب میکنید، دیگر هرچه پاورقی و پرانتز بزنید که به مخاطب بگویید اینها جستار هستند و جستارنویس جویندهای بیش نیست و خلاصه از این ننهمنغریبمبازیها، مخاطب چنین حفرۀ عمیق - اگر نگوییم پژوهشی – منطقیای را از شما نخواهد پذیرفت.
[8] . اینکه این کلمه را به کار میبرم بیدلیل نیست. اقتصادینیا از این عادتها دارد و مطالب زیادی بر اساس زاویهاش با فلان شخص یا گروه نوشته است.
[9] . به نقل از ایبنا، 14 خرداد 1398.
[10] . این استدلالِ متقن من را یاد استاد معارف دورۀ کارشناسی انداخت. ایشان روی تختهسیاه ابتدا کلی استدلال از مثلاً هیوم مینوشت که چرا معتقد است خدا نیست. سپس کلی استدلال از سارتر مینوشت که چرا معتقد است خدا نیست. سپس در یک جمله میگفت سارتر و هیوم به این دلایل میگویند خدا نیست، ولی ما میگوییم هست؛ پس هست!
[11] . موارد داخل کروشه متعلق به نویسندۀ این مقاله است.
[12] . همان مؤسسۀ انتشاراتی که اکثر پدرها، مادرها، دخترها، و پسرهای ویرایش از آنجا بیرون آمدهاند. اکثر قریب به اتفاق کسانی که در این مؤسسه فعالیت کردهاند لقبهای سنگینی را یدک میکشند. گویی یکی از وظایف اصلی این نهاد یا افراد علاقهمند به این نهاد همین صدور لقب بوده است.
[13] . البته نویسنده به «زبان» هم اشاره کرده که به نسبت رسمالخط آنقدر مورد توجه روشنفکران آن دوران نبوده. لذا نویسنده فقط یک بار به زبان اشاره کرده و تمام تحلیلش حول محور «خط» میچرخد.
[14] . مثلاً همهشان یا اکثرشان در حوزۀ ویرایش (مثل رسمالخط در دورۀ بیداری) احساس کمبود میکردند و با هدف ارتقای ویرایش ایران به سمت ویرایش میرفتند.
شـد آنـکـه اهـل نــظـر بـر کنـاره میرفـتنـد