علیه «له و علیه ویرایش»
بخش سوم
ویرایش و مفهوم نثار (ص 53 تا 58)
مبحث «ویرایش و روشنفکری» کتاب له و علیه ویرایش را در مقالۀ پیشین و بخش دوم از این سلسله مقالات بررسی کردیم. همان اتفاق یا اتفاقاتی که در مبحث اول این کتاب افتاده در این مبحث (ویرایش و مفهوم نثار) نیز رخ داده. یعنی اقتصادینیا بر اساس «توهم»، و نه بر اساس شواهد و مستندات و منطق، ابتدا پیش خودش و در ذهن خودش بی هیچ دلیل و مبنایی به این نتیجه رسیده که «ویرایش» و «نثار» با هم پیوند دارند، سپس سعی کرده در مورد این پیوند صحبت کند و بر آن صحّه بگذارد.
البته این مبحث تفاوتی هم با مبحث «ویرایش و روشنفکری» دارد و آن اینکه نویسنده ذیل این مبحث از «خاطرهبازی» در مبحث پیشین عدول کرده و به «مجیزگویی» عریان و زننده (که من نامش را گذاشتهام «سمیعینوردی»، «نجفینوردی»، و «صلحجونوردی» سایهوار) رو آورده.
حال باید گام به گام پیش برویم ببینیم اقتصادینیا کجا اشتباه کرده و چه جاهایی مجیزگویی عریانش توی ذوق میزند و گاهی باعث حالت تهوع خواننده میشود، و مهمتر از همه اینکه ببینیم اصلاً چنین مبحثی (پیوند ویرایش و نثار) موضوعیت دارد یا سراسر جعلی و مندرآوردی است و فقط به درد محفل سبزیپاککنی خالهبلقیس و آش پشتپاهی پسر عمهشهربانو میخورد.
نویسنده این مبحث را اینگونه آغاز کرده که «از زمانی که در مرکز نشر دانشگاهی دورههای عالی و طلایی ویرایش و ترجمه را نزد برجستهترین استادان این فن و نامآورترین آنها میگذراندیم، این اصل کلی را آموختیم که ویراستار باید دانش و ذوق و مهارت خود را بهتمامی نثار متنی کند که سرانجام نویسنده یا مترجمش فرد دیگری است» (ص 53).
ایرادهایی که به این سخن اقتصادینیا وارد است، به شرح زیر است:
الف. اقتصادینیا مثل بچهدبستانیها (و شاید هم پشتکنکوریها) و البته از سر مجیزگویی از عبارت «دورههای عالی و طلایی» ویرایش و ترجمه و از عبارت «برجستهترین و نامآورترین استادان این فن» استفاده کرده. خب، ایرادش چیست؟ ایرادش این است که ما اگر قائل به دورۀ طلایی ویرایش و ترجمه باشیم، باید دورۀ «نقرهای» و «برنزی» هم داشته باشیم که بتوانیم دورۀ طلایی را مشخص کنیم و تمیز دهیم! به قول منطقیون «اشیا (پدیدهها) با اضدادشان شناخته میشوند». لذا نویسنده باید به این سؤال مهم پاسخ بدهد که ایشان در مقایسه با چه دورهها یا کلاسهایی متوجه شدند که دورههای مرکز نشر دانشگاهی «طلایی» و «عالی» هستند؟ و چطور دریافته که استادان این مرکز «برجسته» و «نامآور»ند؟
قیاس ایشان دقیقاً مثل این است که مثلاً هیچ اتومبیلی در ایران تولید نشود یا وارد ایران نشود و فقط با «پراید» به عنوان تنها اتومبیل موجود در ایران مواجه باشیم (میخواهید بخواهید نمیخواهید نخواهید). آن وقت ادعا کنیم «پراید» اتومبیلی عالی و بهترین اتومبیل ایران یا به اصطلاح اقتصادینیا «اتومبیل طلایی» ایران است!
متأسفانه در ویرایش ایران دقیقاً با چنین مسئلهای مواجهیم. یعنی عدهای با القابی خودساخته و با دانش ویرایشیِ ناچیز و طبق تعریف نادرست خودشان از ویرایش و در بازاری انحصاری، شدهاند استاد ویرایش. به دیگران هم اجازۀ عرض اندام نمیدهند. آنقدر هم تریبون و دم و دستگاه دارند که حتی در غیابشان هم نمیشود حرفی زد یا عرض اندامی کرد (چون عدهای فریب اینها را خوردهاند و عدۀ زیادی هم مثل این استادان ویرایش اصلاً فکر نمیکنند). مشتی بیسواد و هوچیگر مثل اقتصادینیا نیز اینقدر استادنوردی کرده و میکنند که مردم واقعاً باورشان شده مثلاً سمیعی گیلانی یا نجفی یا صلحجو استاد ویرایش هستند.
سؤال فوق را به شکلی دیگر تکرار میکنم: وقتی در کشور ما فقط چند نهاد مشخص طبق برنامهای مشخص و کاملاً شبیه به هم کلاسهای ویرایشی برگزار میکنند و وقتی فقط سمیعی و نجفی و صلحجو و چند تن دیگر استاد ویرایش هستند و همهشان هم فقط یک حرف میزنند یا به عبارتی حرفهای یکدیگر را تکرار میکنند، و وقتی معیار و تعریف ویرایش را هم فقط همین چند نفر مشخص کرده و میکنند و آنقدر هم قدرت دارند که مثلاً یکی مثل اقتصادینیا را که در حوزۀ ویرایش پیاده است به معاونت خود در فرهنگستان برگزینند، چطور میتوان ادعا کرد که دورههای ویرایش این به اصطلاح اساتید «طلایی» است و ایشان برجسته و نامآورند؟
زمانی میتوان به دورهای آموزشی گفت طلایی که فضا رقابتی باشد و چندصدایی حاکم باشد، نه اینکه انحصاری و تکصدایی باشد. زمانی میتوان گفت سمیعی و صلحجو در حوزۀ ویرایش برجسته و نامآور هستند که صدای افراد دیگر در این حوزه نیز شنیده شود و اگر صدایشان حق است تلاش کنیم این صدا به گوش دیگران برسد و به دیگران حق انتخاب بدهیم تا تشخیص بدهند چه کسی یا کسانی برجسته هستند. نه اینکه با تبلیغات و خفه کردن صداهای مخالف و پاسخ ندادن به نقد و تشکیل مافیا اشخاصی را بی هیچ مبنا و دانشی برجسته کنیم و سپس بگوییم این افراد برجسته و نامآور هستند.
به جرئت میگویم امثال سمیعی و صلحجو و نجفی به ناحق شدهاند استاد ویرایش و به ناحق برجسته و نامآور شدهاند. این را بر اساس بررسی آثار ایشان میگویم. هر کس معتقد است حرفم حق نیست، حاضرم با او مناظره کنم.
ج. ایراد دوم به این جملۀ اقتصادینیا وارد است: «این اصل کلی را آموختیم که ویراستار باید دانش و ذوق و مهارت خود را بهتمامی نثار متنی کند که سرانجام نویسنده یا مترجمش فرد دیگری است».
این اصل (به فرض کلی بودنش) مربوط به تمام حرفههاست و نه فقط ویراستاری. یعنی «مکانیک» هم باید تمام ذوق و مهارتش را نثار اتومبیلی کند که در نهایت صاحبش شخص دیگری است؛ «مهندس» هم باید تمام ذوق و مهارتش را نثار «ساختمان»ی کند که درنهایت صاحبش شخص دیگری است؛ و قس علی هذا. لذا این سخن اقتصادینیا مهملی بیش نیست.
این اصل کلی به هیچ وجه مختص ویرایش نیست و نمیتوانیم با توجه به این اصل ادعا کنیم ویراستار نثارگر است. این اصل در تمام شغلها بوده و هست. هرچند این را هم باید در نظر گرفت که در هر شغلی ممکن است شخصی تمام مهارت و ذوقش را نثار نکند. کما اینکه ویراستار بیسواد و بیوجدان داریم، مکانیک دزد داریم، پزشک نااهل داریم و... نقطۀ مقابلشان را هم داریم. لذا پیوند دادن ویرایش و نثار به صورت کلی ادعایی پوچ و مندرآوردی است. این دو هیچ پیوندی با هم ندارند. اما ممکن است ویراستاری نثارگر باشد و دیگری نباشد.
اقتصادینیا پس از این مقدمۀ بی پایه و اساس و پس از اینکه اصل کلی ویرایش (!) را مسلم در نظر گرفته، گفته مفهوم و کلمۀ «نثار» آن روزها که شوق و ذوق ویرایش داشته خیلی بر او گران نیامده و تئوری و شعار هم نبوده و در عمل روبهرویش کسانی مثل احمد سمیعی گیلانی و ابوالحسن نجفی را میدیده که «دریای دانش بودند و در فارسی و فرانسه زبده؛ و میتوانستند وقت خود را بهتمامی صرف نوشتن مقالات ادبی یا ترجمۀ آثار ادبی درجۀ یک کنند اما باز قلم ویرایش دست میگرفتند و تمام مهارت و ذوق خود را بر سر ویرایش متونی صرف میکردند که، اگر بنا بود خود آن را بنویسند، بسی درستتر و گویاتر، و هم زیباتر مینوشتند. این تصویر شهیدمآبانه از ویراستار در حین آموختن این فن در ذهن ما شکل گرفت و ماندگار شد و به اصلی از اصول نانوشتۀ این حرفه بدل گشت» (ص 53 و 54).
اینجا باید به چند نکته اشاره کنم:
الف. جملۀ «دریای دانش بودند» از آن جملههای کودکانه و ابلهانه است و فقط از ذهن و زبان مجیزگویی مثل اقتصادینیا بیرون میآید، و عموماً کسانی که به هر نحوی (مستقیم یا غیرمستقیم) با مؤسسۀ فرانکلین ارتباطی داشته یا دارند از این گونه مجیزها و القاب در کلامشان فراوان پیدا و تکرار میشود. در ضمن باید از نویسنده پرسید سمیعی و نجفی دارای چه دانشی و دریای چه دانشی بودند؟ دارای دانش ویرایش و ترجمه بودند یا «جامعالعلوم» بودند؟!
ب. نویسنده در ادامه با جملات «میتوانستند وقت خود را بهتمامی صرف نوشتن مقالات ادبی یا ترجمۀ آثار ادبی درجۀ یک کنند اما باز قلم ویرایش دست میگرفتند و تمام مهارت و ذوق خود را بر سر ویرایش متونی صرف میکردند...» خواسته بگوید سمیعی و نجفی نثارگر بودند و اینکه من ادعا کردهام ویرایش با نثار پیوند دارد نمونهاش همین اساتید هستند که به جای نوشتن و ترجمه کردن ویرایش میکردند.
سؤال: به فرض که چند استاد دیگر هم مثل سمیعی و نجفی به جای ترجمه و تألیف ویرایش بکنند؛ آیا میتوان با چنین استدلالی نتیجه گرفت که ویرایش و مفهوم نثار پیوندی دارند؟ اینکه سمیعی و نجفی ویرایش را به ترجمه و تألیف ترجیح دادهاند ربطی به روحیۀ نثارگری و شهیدمآبانهشان ندارد.
اکنون من ادعا میکنم چون ویرایش راحتتر بوده و درآمدش بهتر بوده و این بزرگواران هم مرضِ غلط گرفتن از دیگران داشتهاند تن به چنین کاری دادهاند. نه این ادعای من قابل اثبات است و نه ادعای اقتصادینیا؛ مگر اینکه هردومان مستندات و شواهدی ارائه بدهیم. با کلیگویی و بی منطق سخن گفتن و مجیز گفتن نمیتوان به نتیجه رسید، اما میتوان به نتیجۀ نادرستِ از قبل گرفتهشده پر و بال داد و صفحه پر کرد و کتاب منتشر کرد.
ج. خطای بعدی نویسنده در عبارت «اگر بنا بود خود آن را بنویسند، بسی درستتر و گویاتر، و هم زیباتر مینوشتند» جلوه کرده است. باید از نویسنده پرسید «درستتر» یعنی چه و از چه منظر و با چه معیاری؟ منظورتان از «گویاتر» چه بوده؟ و «زیباتر» از منظر سلیقۀ چه شخص یا گروهی یا مکتبی؟
هر سه صفت فوق کلی هستند. اما از آنجا که اقتصادینیا شاگرد دورههای طلایی ویرایش و ترجمۀ سمیعی و نجفی بوده، تکلیف «درستتر» تا حدی روشن است؛ چون ما به آرای ویرایشی (یا به اصطلاحِ بیسوادها و خود این اساتید، درستنویسی) سمیعی و نجفی دسترسی داریم. پس «درستتر» در این عبارت یعنی «چیزی که سمیعی و نجفی آن را نادرست در نظر نگرفته باشند».
«گویاتر» را نیز بر اساس معنی عرفی کلمۀ «گویا» و بر این اساس که امثال سمیعی و نجفی در کتابهای درستنویسیشان گفتهاند متن نباید مبهم و پیچیده باشد، به این معنی میگیریم که سمیعی و نجفی اگر دست به قلم میبردند مبهم و پیچیده نمینوشتند و منظورشان کاملاً قابل فهم بود.
اما «زیباتر» به هیچ وجه قابل توجیه و توضیح نیست. «زیبایی» مفهومی کاملاً نسبی است و از فردی به فرد دیگر تغییر میکند و اگر هم مبنایی داشته باشد آن مبنا متغیر و سیّال است. لذا ممکن است اقتصادینیا متن و قلم مثلاً سمیعی گیلانی را «زیبا» توصیف کند و من آن را «آشغال» بنامم.
د. اقتصادینیا ادعا کرده که اگر نجفی و سمیعی به جای ویرایشْ ترجمه میکردند و مینوشتند بسی درستتر و گویاتر (و زیباتر) از کسانی مینوشتند که برای ایشان وقت میگذاشتند و متنهایشان را ویرایش میکردند. به هر حال معیار اقتصادینیا کلی و مبهم است؛ ولی من برای اینکه نشان بدهم به احتمال زیاد اقتصادینیا یا کتابهای استادانش را اصلاً نخوانده، یا خوانده ولی فریبکار است و از طریق سمیعینوردی و نجفینوردی و صلحجونوردی در واقع خود را که شاگرد ایشان بوده بزرگ نشان میدهد و سر مردم کلاه میگذارد و از این راه نان میخورد، یا سمیعی و نجفی را آنقدر بزرگ میداند و بت و اسطوره و تقدیسشان کرده که خطاهای آنها را نمیبیند و هرچه میبیند زیباست، به عباراتی از سمیعی و نجفی اشاره میکنم ببینیم ایشان درستتر و گویاتر (و زیباتر) نوشتهاند یا نه.
اگر مقالۀ «نقد کتاب نگارش و ویرایش» سمیعی را که منتشر کردهام خوانده باشید، به اندازۀ کافی با قلم سمیعی و خطاهای تألیفی و زبانی ایشان و همچنین «فارسیندانی» ایشان آشنا شدهاید. اینجا چند جمله از کتاب دلبر و دلباخته (1351) ترجمۀ احمد سمیعی گیلانی میآورم، شما ببینید درست و گویا هستند یا نه (زیبا بودن پیشکش).
در شاهدمثالهای زیر مواردی که تیره و برجسته شدهاند مد نظر ماست که همهشان ضد آرای ویرایشی (درستنویسی) خود سمیعی در کتاب نگارش و ویرایش (1397) هستند. یعنی خود سمیعی هم این موارد را نادرست میداند اما به کارشان برده! در ضمن، خیلی از این موارد اصلاً فارسی نیستند و خود گویای این هستند که سمیعی اصلاً مترجم خوبی نیست و با زبان فارسی هم آشنا نیست. برای اینکه شک و شبههای نباشد، «درستتر» عبارات مورد نظر را زیر هر عبارت نوشتهام.
- لوران بیآنکه ملزم به جبران و معامله به مثل باشد، همواره از جانب او [ترز] استقبال و نازش کشیده میشد (ص 113)
درستتر: ترز همواره از لوران استقبال میکرد (لوران را تحویل میگرفت) و ناز او را میکشید، اما لوران مجبور نبود (احساس نمیکرد که باید) این محبت او را جبران کند و معامله به مثل کند (مثل خود ترز با او رفتار کند).
- این گردشها با هر کس دیگری انجام میگرفت ممکن بود برملا شود (ص 105)
درستتر: اگر با هر شخص دیگری به گردش [گشتوگذار] میرفت...
- معمولاً او را در مقابل بالزاک که رئالیست است به عنوان نویسندۀ ایدئالیست قرار میدهند (ص 14)
درستتر: معمولاً او را به عنوان نویسندهای ایدئالیست در مقابل بالزاک مینشانند که نویسندهای رئالیست است.
- جوان اصیلزادۀ پرتقالی (ص 88)؛ این جوان پرتقالی (ص 88): پرتغالی
- قول شرف میدهم، هرگز از او نپرسیدهام. برای من اینقدر بیتفاوت است (ص 32)
درستتر: اینقدر از نظر من بیاهمیت است / از نظر من هیچ اهمیتی ندارد.
- این دختر بی پدر و مادر، این مادر بیفرزند، این زن بیشوهر، آیا محکوم به تیرهبختی بیسابقهای نبود؟ (ص 96)
درستتر: این دختر که نه پدری داشت و نه مادری... آیا محکوم به تیرهبختی نبود؟
«بی پدر و مادر» در زبان فارسی معنی و کاربرد دیگر هم دارد که رایجتر است. معمولاً هنگام ناسزا گفتن از این عبارت استفاده میکنیم! صفت «بیسابقه» برای «تیرهبختی» مناسب نیست و معمولاً در فارسی نیازی به ترجمۀ این صفتها نیست. چون اصلاً معنی اوصاف اینچنینی در زبان فارسی مشخص نیست.
- در شرایطی که یکی از طرفین در دیگری اکراه و بیزاری جسمانی ناهویدایی برنمیانگیزد، هیچ چیز مانند خصوصیتهایی که در آن متقابلاً قول عدم تجاوز داده میشود خطرناک نیست (ص 115)
پیدا کنید سن پرتقالفروش را! حتی تمام متن کتاب را هم بخوانید نمیتوانید سن پرتقالفروش را حدس بزنید. حتی اگر موفق شوید سن پرتقالفروش را حدس بزنید، به خاطر افت قند خون و فسفر بستری خواهید شد.
- میدانم که روابط شما با همۀ کسانی که از سه ماه به این طرف در خانۀ شما میبینم به همان اندازه از جانب آنان عاری از غرض خاص و از جانب شما بیتفاوت است که در مورد مناسبات خودم با شما این کیفیت صدق میکند (ص 65)
باز هم پیدا کردن سن پرتقالفروش با خودتان! خوش بگذرد!
- در واقع سن ترز برای او چه اهمیتی داشت؟ از سرگذشت ترز بود که علاقه داشت باخبر باشد (ص 63)
درستتر: در واقع سن ترز برای او اهمیتی نداشت. فقط علاقه داشت از سرگذشت ترز باخبر باشد / خبر داشته باشد / آگاه شود.
- لوران در بازگشت خدمتکار خویش پاسخ ترز را دریافت داشت (ص 61)
درستتر: لوران موقعی که خدمتکارش برگشت پاسخ ترز را دریافت کرد.
- لوران، که پاسخ ترز در او اثر دوش آب سردی را داشت، گفت... (ص 64)
درستتر: لوران وقتی پاسخ ترز را شنید، انگار که سطلی / تشتی آب سرد روی سرش ریخته باشند، گفت...
- ساعتی که در آن ترز عدۀ معدودی از دوستانش را میپذیرفت، از چندی باز جز مورد استفادۀ لوران قرار نگرفته بود (104)
درستتر: چند وقتی بود که لوران در آن ساعت که ترز دوستانش را ملاقات میکرد به او سر نزده بود.
جملات فوق مشتی است نمونۀ خروار، فقط از یک ترجمۀ استاد سمیعی گیلانی. من این جملات را به صورت اتفاقی از بین جملاتی که از این کتاب یادداشت کردهام (که حدوداً نود صفحهای میشود) انتخاب کردهام. ترجمههای دیگر سمیعی نیز به همین شکل هستند. در واقع نه فارسی هستند، نه خوانا، نه گویا، و نه طبق آرای ویرایشی خود سمیعی درست هستند. حالا اقتصادینیا باید پاسخ بدهد چطور به این نتیجه رسیده که سمیعی در ترجمه زبده بوده و میتوانسته آثار «گویا» و «درست» تحویل ما بدهد، اما این کار را نکرده و به جایش تن به ویرایش داده و تمام دانشش را نثار متون دیگران کرده!
حال چند جمله هم از کتاب وظیفۀ ادبیات (1364) ترجمۀ ابوالحسن نجفی نقل میکنم تا ثابت شود ایشان نیز دستکمی از سمیعی ندارد (هرچند انصافاً نجفی در ترجمه بسیار بهتر از سمیعی و بسیاری دیگر عمل کرده و مترجم نسبتاً خوبی است) و اقتصادینیا بهنظر کتابهای او را نخوانده که ادعا میکند درست و گویا و زیبا مینویسد. در شاهدمثالهایی که از ترجمۀ نجفی ذکر کردهام به غلط ننویسیم و آرای ویرایشی نجفی نظر داشتهام و خود نجفی اکثر این موارد را در غلط ننویسیم نادرست یا غیرفصیح دانسته.
- شورویها همزیستی شیوههای مختلف حکومتی را میپذیرفتند (ص 7)
درستتر: مردم شوروی. نام کشورهای مختلف در کتاب مورد نظر بارها به «ها» جمع بسته شده و منظور «مردم کشور» بوده.
- ادبیات عین عمل نیست (ذاتاً نمیتواند باشد)، بلکه ندا و دعوت است (ص 8)
درستتر: ممکن نیست.
- مورد سؤال قرار گرفته است (ص 8)
- مسئلۀ تقلید برای هر نویسندۀ جوانی حایز کمال اهمیت است (ص 44)
استغفرالله! نجفی و درازنویسی؟ آن هم چندین و چند بار در یک کتاب؟
- گرچه این پرسشها با خود ادبیات پدید آمدهاند اما از ربع قرن پیش در سرنوشت ادبیات جای مهمتری یافتهاند، هرچند که هنوز به پاسخ قطعی نرسیده باشند (ص 10)
کاربرد «گرچه» و «اما»: از نظر نجفی به حکم منطق کلام باید از استعمال این دو با هم خودداری کرد. در ضمن، «پرسش» هیچ وقت به پاسخ قطعی نمیرسد؛ این ماییم که یا به پاسخ پرسش میرسیم یا نمیرسیم. این ماییم که پرسشی را پاسخ میدهیم یا نمیدهیم. خود پرسش کارهای نیست.
- این را هم فکر نمیکنیم که از این دیدار ناگهان نور حقیقت تابان شود (ص 12)
درستتر: به این هم فکر نمیکنیم...
- قسمتی از این سخنرانیها دربارۀ سرنوشت رمان به طور کلی بود و اعلام میکرد که رمان، به عنوان صورت منسوخ روایت، نهتنها بیمار است، بلکه بکلی مرده است (ص 20)
قسمتی از این سخنرانیها... اعلام میکرد؟!
- خواه از مهمانان و خواه از بعضی نویسندگان خودمان (ص 66)
- خواه سنتگرا باشد و خواه نوآور (ص 68)
کاربرد «خواه و ناخواه» از نظر نجفی نادرست است. «خواهناخواه» درست است.
- آناً مقبول همه کس قرار نگیرد (ص 86)؛ ایضاً ص 116 و 182.
آخ آخ آخ! تنوین روی کلمۀ فارسی! زبان فارسی به فنا رفت. این را نه سمیعی میپذیرد، نه نجفی، نه هیچ ویراستار دیگری (البته به جز من و چند نفر دیگر). هرچند هم سمیعی و هم نجفی و هم بسیاری دیگر تنوین را با کلمات فارسی به کار بردهاند.
- در این مجلس دربارۀ «رمان نو» سخنها گفته شد. در زیر این نام، نویسندگانی را گرد میآورند که با یکدیگر تفاوت بسیار دارند. مثلاً هیچ چیز متفاوتتر از آثار آلن روب گریه و آثار خود من نیست (ص 88)
کاربرد «متفاوت» با حرف اضافۀ «از»؟ این را نجفی مطلقاً حرام اعلام کرده. در ضمن جملۀ «مثلاً هیچ چیز متفاوتتر از آثار آلن روب گریه و آثار خود من نیست» مبهم و نامفهوم است.
- نویسندگان نسبت به این انبوه خوانندگان خود را موظف و متعهد میدانند و از فکر اینکه میان خود و آنها جدایی افکنند... احساس گسیختگی و پریشانی خواهند کرد (ص 89)
نویسندگان از چه چیزی «احساس گسیختگی» میکنند؟!
- شاید این اشارات و ملاحظات به عنوان ریزهکاریهای بیهوده و مناقشات لفظی به حساب آید (ص 130)
«به عنوان» با فعل «به حساب آوردن»؟ نجفی این را هم غلط و حرام میداند.
- قابل تغییر و تحویل به چیز دیگری نیست (ص 154)
ای وای! گرتهبرداری! حالا چه کنیم؟ درست است یا غلط؟ نجفی که میگوید غلط است. نظر شما را نمیدانم.
- کلبۀ عموتم تأثیر بسزایی در روحیۀ امریکاییان شمالی نسبت به مسائل بردگی داشته است (ص 175)
درستتر: مردم آمریکای شمالی.
اینها نیز مشتی است نمونۀ خروار از فقط یک کتاب نجفی. البته همانطور که گفتیم و اگر دقت کرده باشید، انصافاً زبان نجفی خیلی سالمتر از سمیعی است و ابهام کمتری در آن به چشم میخورد. اما طبق آرای ویرایشی خودش پر از غلط است!
***
اقتصادینیا در ادامه و در آغاز پاراگراف دوم میگوید «اما بعدتر، در طول عمر حرفهایام، بارها و بارها در مورد حقانیت این تصویر دچار تردید شدم» (ص 54). منظورش از تصویر «تصویر شهیدمآبانه از ویراستار» است که از استاد فارسیندانش، علی صلحجو، به ارث برده. لذا با اینکه چند سطر پیش گفته بود نثارگر بودن و شهید بودن ویراستار شعار و تئوری نبوده و نمونههای عینی و واقعی داشته، خیلی زود حرفش را پس گرفته و نثار را از ویرایش جدا کرده یا لااقل به حقانیت آن شک کرده.
جالب اینکه بلافاصله از موضوع نثار و ویرایش به موضوعی دیگر پریده. او بلافاصله ادامه داده «وقتی متونی را برای ویرایش به دست میگرفتم که با محتوای آنها هیچ همدلی و موافقتی نداشتم، وقتی ساعتها از عمر عزیز را بر سر اعمال اصلاحات شیوهنامهای اعم از رسمالخط و نقطهگذاری و... صرف میکردم، وقتی در جستجوی معنی هرچه دقیقتر واژهای دیکشنریها و لغتنامهها را ورق میزدم، بارها و بارها در تعریف نسبت خود با متن و تعیین موقعیتم در قبال آن دچار تردید میشدم. همواره از خودم میپرسیدم مرز وفاداری ویراستار به نویسنده یا مترجم کجاست؟ میزان این همکاری را چگونه باید تعیین کرد؟ آیا باید متنی را که برای ویرایش به دست میگیرم دوست بدارم و با آن همدل باشم، یا کافی است چون مکانیکی کارآگاه و صبور، که تمام فوت و فن ماشین را میشناسد... ماشین را قبراق و تیز تحویل مشتری دهم؟» (ص 54).
مخصوصاً تمام پاراگراف را نقل کردم تا مشاهده کنید که نویسنده ناگهان چطور از ویرایش و نثار رسیده به «مرز وفاداری ویراستار به نویسنده و مترجم» و همدل و همراه بودن یا نبودن با آنها، که هیچ ربطی به ویرایش و نثار ندارد و رودهدرازی است. به نظر میرسد نویسنده دو دلنوشتۀ جداگانه را یکی کرده تا در قالب کتاب (!) بگنجد. برای همین این شکاف عمیقِ موضوعی و ساختاری پیش چشم میآید.
اما اینجا باید پاسخ تمام سؤالات ایشان را بدهم تا خط بطلانی بکشم بر مطالبی مهمل که یک عمر است اکثر ویراستارها دارند تکرار میکنند و به این شکل مظلومنمایی و بازارگرمی میکنند. امیدوارم این دکان زودتر برچیده شود تا عرصۀ ویرایش از لوثِ مشتی لوس و خالهزنک پاک شود.
سؤال اول: مرز وفاداری ویراستار به نویسنده یا مترجم کجاست؟
هرچند نویسنده نگفته منظورش از وفاداری ویراستار به نویسنده یا مترجم وفاداری از چه منظری است، و هرچند از عبارات قبل و بعد از این سؤال نیز نمیتوان فهمید منظور نویسنده از طرح این سؤال چیست، اما بر اساس درک غالب و عمومی از وفاداری باید به ایشان گفت که وفاداری ویراستار به مترجم یا نویسنده نه در هیچ قاموسی میگنجد و نه محلی از اعراب دارد. و کلمۀ وفاداری در ویرایش به هیچ وجه جایگاه و معنایی ندارد. ویراستار فقط موظف است متنی را که به او سپردهاند ویرایش کند. ولی اگر یکی مثل اقتصادینیا دوست دارد به نویسنده یا مترجمی از منظر خودش وفادار بماند یا نماند، و وفاداری را هم به ویرایش پیوند بزند، مسئلۀ خودش است.
سؤال دوم: میزان این همکاری را چگونه باید تعیین کرد؟
این سؤال واقعاً بیربط است. عوامل بسیاری در تعیین میزان همکاری بین ویراستار و نویسنده / مترجم دخیل هستند که هیچ ربطی به «نثار» ندارند. اما اگر ویرایش از نظر اقتصادینیا همان رسمالخط و نقطهگذاری است (که متأسفانه در ایران همین است) چگونگی تعیین میزان همکاری واضح است. شما متنی را تحویل میگیرید و طبق اصول و قوانینی ویرایش میکنید و تحویل میدهید. اینقدر هم ناز و ادا و فلسفهبافی ندارد.
سؤال سوم: آیا باید متنی را که برای ویرایش به دست میگیرم دوست بدارم و با آن همدل باشم، یا کافی است چون مکانیکی کارآگاه و صبور، که تمام فوت و فن ماشین را میشناسد... ماشین را قبراق و تیز تحویل مشتری دهم؟
اینکه با متنی که برای ویرایش تحویل میگیرید همدل باشید یا نه، انتخاب خودتان است و موضوع بحث ما نیست (چه بسا بازار کار خراب باشد و ما مجبور شویم متنی را که از آن متنفریم بپذیریم). اما در مورد اینکه باید مثل مکانیکی صبور و کارآگاه باشید یا نه، پاسخ این است که بله، قطعاً همینطور است. ویراستاری هم مثل دیگر شغلها و به موازات دیگر مشاغل در جامعه کار عدهای را راه میاندازد. یعنی ویراستار هم مثل مکانیک، مثل پزشک، مثل کارگر، معلم و... در قبال «دریافت مزد» (و نه فی سبیلالله) کاری را که در آن تخصص دارد انجام میدهد.
ویراستاری نه برتریای نسبت به دیگر شغلها دارد و نه کمتر از دیگر مشاغل است و نه چیز خاص و پیچیده و آرمانی و مقدسی است. این خزعبلاتی هم که باب شده که ویراستار گمنام است، شهید است، ایثارگر است، جانباز است، مفقودالاثر است، معلول است، فقیر است، و لاطائلاتی از این قبیل، فقط بازارگرمی و مظلومنمایی است. تنها مزیت ویراستارها نسبت به دیگر افراد جامعه این است که قلم دستشان است و احتمالاً وقتشان هم خالی است، لذا دم به دم برای خودشان درنوشابه باز میکنند. بر کسی پوشیده نیست که پزشکان، پرستارها، کارگرها، و معلمها بسیار بیشتر از ویراستارها به جامعه و مردم خدمت میکنند، اما مثل برخی ویراستارهای پرمدعا و نان به نرخ روز خور عادت ندارند زحمتی را که میکشند به رخ مردم بکشند.
اقتصادینیا باید این را بداند که اگر ویراستارها به گفتۀ استاد فارسیندانش «شهدای راه نگارشاند»، کشاورزها هم شهدای راه کشاورزی هستند، پرستارها شهدای راه سلامت، معلمان شهدای راه آموزش و قس علی هذا. هر بار این جملۀ مهوع صلحجو را میخوانم یا میشنوم میخواهم بالا بیاورم. تاکنون جملهای از این ابلهانهتر، سطحیتر و مسخرهتر نشنیدهام.
در ضمن، باید به اقتصادینیا گفت اگر شما رایگان کار کرده و همچنان دارید رایگان ویرایش میکنید و بابت کلاسهای دوهزاریتان و کتابهای آبکیتان و احتمالاً پروژههایی که به شما میسپارند پولی دریافت نمیکنید، و همزمان به «نثار» هم معتقدید، خب این دیگر گفتن ندارد.[1] در فرهنگ ما حسن نثار و ایثار به پنهانی بودن آن است نه به جار زدن آن. اما هم من و هم بسیاری دیگر شما را میشناسیم و همه میدانند رایگان کار نمیکنید و محض رضای خدا موش نمیگیرید.[2] فقط عادت کردهاید غر بزنید و خزعبل ببافید تا خودتان را مطرح کنید.
هم از شما و هم از ویراستارانی که مثل شما فکر میکنند خواهش میکنم اگر ویرایش را دوست ندارید و گمان میکنید حقتان دارد ضایع میشود و «شهید» شدهاید، از بازار نشر بروید بیرون و به کاری دیگر بپردازید و اجازه بدهید ناشران چند کار به ما بدهند تا بی مزد و منت برایشان انجام بدهیم. البته به شرطی که پولمان را بدهند و بالا نکشند! اگر شما عرصۀ نشر را خالی کنید و ناشران به ما کار بدهند و پولش را هم بدهند، آمادۀ شهادتیم. روی مین و زیر تانک هم میرویم!
نویسنده پس از طرح این سؤالات وارد پاراگراف بعد میشود و میگوید: «رفتهرفته ویرایش، نزد من، از حالت عملی خلاقانه خارج شد و در دو سطح متوقف گردید: ویرایش مکانیکی و سطحی عذابآور». این عبارت هم مبهم است و هم خطای منطقی هم دارد.
از آنجا که نویسنده دوباره سیر بحث را فراموش کرده و ناگهان از این شاخه به آن شاخه پریده عبارت مبهم شده. اگر خاطرتان باشد ایشان اول از پیوند نثار و ویرایش گفت، سپس به آن شک کرد و وارد مرز وفاداری ویراستار به مترجم و نویسنده شد، اکنون ناگهان میگوید ویرایش از حالت عملی خلاقانه خارج شد، بیاینکه قبلاً گفته باشد ویرایش خلاقانه هست یا نیست.
اما خطای منطقیاش این است که ویرایش را دو سطح دانسته؛ سطح مکانیکی، سطح عذابآور. در صورتی که این دو سطح حتا در دلنوشته نباید کنار هم قرار بگیرند. مثلاً اگر میگفت سطح مکانیکی و سطح دینامیکی، یا میگفت سطح لذتبخش و سطح عذابآور، این خطای منطقی رخ نمیداد. اما خب اقتصادینیا را چه به منطق!
جالبتر اینکه توضیح میدهد سطح مکانیکی همان اعمال شیوهنامۀ مشخص است که روی میز قرار دارد (که تا اینجا قابل قبول است)، اما سطح عذابآور را اینگونه توصیف میکند: «خارخار این فکر به سراغم آمده بود که چرا به جای جان کندن و عرق ریختن بر سر هر جمله و هر بندی که دیگری نوشته است، خودم ننویسم؟ چرا خودم ترجمه نکنم؟ ... دیگر ویرایش را نه عرصۀ شکوفایی و نه صحنۀ شهادت پرسعادت، قربانگاه استعداد و امیال خویش میدیدم» (ص 55).
اینکه خارخار نویسندگی در خانِ کسی بیفتد اولاً هیچ ربطی به سطح ویرایش ندارد، ثانیاً مسئلهای کاملاً شخصی است. ثالثاً سؤال من از نویسنده این است که شما که خارخار نوشتن میخاراندتان و دوست داشتید به گفتۀ خودتان «تولیدگر» باشید و قربانی نشوید، لطفاً بفرمایید چه چیزی تولید کرده و دست مردم دادهاید؟!
کتاب ویرایشیتان که همین است که داریم نقدش میکنیم که هیچ حرف و ایدۀ جدیدی در آن به چشم نمیخورد و همۀ این مسائل را قبل از شما خالههای دیگر گفتهاند. حالا بماند که اصلاً این کتاب اصولی نیست و این همه خطا دارد و اصلاً کتاب نیست. لطفاً کتابی را که خودتان احساس میکنید شما را در چرخۀ تولیدگری قرار داده نام ببرید ما بخوانیم و بهره ببریم. چون من در کتابهای دیگرتان نیز هیچ ایده و تولید اندیشه و به طور کلی تولیدگریای ندیدهام.
اقتصادینیا در صفحۀ بعد به طور کامل طبق معمول خاطرهبازی و سمیعینوردی کرده، که مسئلهای شخصی است و نقدپذیر هم نیست. فقط ایشان را مستحق دریافت نشان طلایی «فرخی سیستانی زمانه» میکند.
اما در صفحۀ پایانی این مبحث گفته «معتقدم ویرایش منتهای کار کسی است که یا قوۀ خیال یا قوّت قلمش آن مایه نیست که بنویسد یا ترجمه کند، یا خارخار نوشتن در او آنچنان گران نیست که هر عملی جز آن را بیهوده بپندارد، یا شهادت را به عنوان رسالت خود تعریف کرده و معنای زندگی و سازندگی را در آن جسته است». و سپس گفته «ناگفته نگذارم که این نتیجهگیری نه به معنای برتری دادن نویسندگی و ترجمه به ویرایش است و نه به معنای دستکم گرفتن کار ویرایش، و نه قطعی و جزمی؛ گزارهای است برآمده از تجربه و مشاهدۀ شخصی، و همچنان قابل بحث» (ص 57)
طبق اعتقاد شخصی اقتصادینیا ویرایش متعلق به کسانی است که قلم و استعداد نویسندگی ندارند، خارخار نوشتن به خانشان نیفتاده، شهادت را رسالت میدانند و معنای زندگی را در آن میجویند. اینجا باید دو نکته را به اقتصادینیا گوشزد کرد.
نکتۀ اول که عدۀ بسیاری، چه ویراستاران و چه مردم اقشار دیگر، هم قوۀ خیالی بسی وسیعتر و هم قوّت قلمی بسی شگرفتر از نویسندۀ این کتاب و اساتید ایشان دارند، اما یا رسالت انسانی و رسالت نویسندگیشان آنها را از نوشتن بازمیدارد، یا به هیزم ریختن در آتش تألیفهای آبکی و دوهزاری (مثل همۀ تألیفهای اقتصادینیا)[3] و نهضت ترجمه که همچنان پا روی خرخرۀ ما گذاشته و جلوی تولید و آفرینش را گرفته، خیلی اعتقادی ندارند؛ یا مهمتر از هر چیز خارخار «چرایی» و «چگونگی» نوشتن در آنها از خارخار نوشتنِ صرف و نوشتن برای کسب منفعت (چه مادی چه معنوی) و مقاصد پوچ و صرف چاپ کردن کتاب بسیار گرانتر است. قرار نیست هر کس مثل اقتصادینیا چهار تا نویسنده دید و کنار سفرۀ فضل نیمبند و خوان یغمایشان نشست دست به قلم ببرد.
نکتۀ دیگر اینکه قبلاً توضیح دادیم که کلماتی مثل شهادت و رسالت در عرصۀ ویرایش محلی از اعراب ندارند. ویراستاری شغل است و هر کس مقدمات و مهارت لازم برای انجام این شغل را فراهم کند میتواند این شغل را انتخاب و از طریق آن امرار معاش کند. ولی حق ندارد دست بگذارد روی گلوی ملت و از فضایل خود بگوید و از ملت تاوان ویراستار بودنش را بگیرد.
اما نتیجۀ کلیای نیز میتوان از سخن ایشان گرفت و آن اینکه اقتصادینیا همانطور که در ابتدای بحث گفت، معتقد است ویرایش و نثار پیوند دارند و ویراستار نثارگر و شهید است. لذا اینکه قبلاً گفت در مورد حقانیت این موضوع دچار تردید شده مهملی بیش نیست و در واقع مقدمهای نادرست بوده برای ادامۀ بحث و خاطرهبازی با سمیعی.
خوشبختانه اقتصادینیا در این اعتقاد شخصی که مطرح کرده گفته این اعتقاد قطعی و جزمی نیست و قابل بحث است. اما در همین جمله نیز خطایی به چشم میخورد. ایشان گفته این اعتقاد من «گزارهای است برآمده از تجربه و مشاهدۀ شخصی».
لذا باید این نکته را به ایشان تذکر داد که این اعتقاد شما «توهم شخصی» و «احساس درونی» شماست و نه برآمده از تجربه و مشاهده. این دو بسیار متفاوتند. امیدوارم ایشان تفاوت نظر شخصی با نظر برآمده از تجربه و مشاهده را بداند.
اقتصادینیا در پایان مطلب شکستهنفسی فرموده و نتیجه گرفته «سرانجام و ناگزیر، شاگرد خوبی برای استادانم نشدم. مفهوم «نثار» را که در دورههای آموزشی به ما یاد داده بودند پذیرفتم؛ اما این را هم پذیرفتم که شهادت کار هر کس نیست».
آخی! دلم کباب شد! نگو لعنتی! چقدر احساساتی است این خانم! انصافاً هرچقدر سواد ندارد به جایش احساس دارد. اشکمان درآمد. اما مجبورم همزمان با اشک ریختن و برای دلداری دادن به این دختر احساساتی ویرایش ایران یک نکته را نیز یادآوری کنم.
من حاضرم همه جا شهادت بدهم که تو شاگرد خوبی برای استادهایت بودهای! استادهایت اصلاً نمیدانند ویرایش چیست ولی استاد ویرایشند، خب تو هم نمیدانی و ویرایش هم درس میدهی. اکثرشان نمیدانند هدف و روش تألیف کتاب چیست، تو علاوه بر اینکه نمیدانی از آنها سبقت هم گرفتهای. همهشان شهید شدهاند، خب تو هم شدهای. یک نگاه به خودت بینداز و ببین چه دم و دستگاه شهیدگونهای داری: از قبل ویرایش به خیلی چیزها رسیدهای! با این حال گمان میکنی شهید نیستی؟ چرا عزیز دل و جان سمیعی، هستی، خودت خبر نداری. فقط کم مانده بیماران لاعلاج را شفا بدهی که با همین فرمان پیش بروی این کرامت هم در آیندۀ نزدیک نصیبت خواهد شد.
[1] . البته خوشبختانه خود نویسنده در پاراگراف بعد اعتراف کرده که «در ازای اجرای آن دستمزد میگرفتم» و «ممر درآمد خوبی بود» و در صفحۀ بعد گفته «مدتها از این خوان نان میخوردم».
[2] . شاید برای سمیعی و چند نفر دیگر رایگان موش گرفته باشید و یکی دو کار انجام داده باشید. تاوان این را که ما نباید بدهیم. از خود سمیعی بگیرید. هرچند اگر هم برای سمیعی کاری رایگان کرده باشید یا بکنید بیاجر نمانده. فقط کم مانده شما را بکند رئیس فرهنگستان که خوشبختانه حداد عادل، ابوالمشاغل ایران، صندلیولکن نیست.
[3] . باز هم تکرار میکنم چه خود اقتصادینیا و چه هر شخص دیگری اگر مدعی باشد تألیفهای سایه اقتصادینیا آبکی نیستند و ایده دارند یا علم و اندیشهای تولید کردهاند، خوشحال میشوم یک مورد را نام ببرند تا ما نیز بهره ببریم و اگر اشتباه میکنم آگاه شوم.
شـد آنـکـه اهـل نــظـر بـر کنـاره میرفـتنـد